اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

اروند خاطرات می‌نویسد؛ اون هم محرمانه!

    از امروز تصمیم گرفتم که واسه خودم یه دفترچه خاطرات داشته باشم و یه چیزایی رو که نمی‌تونم فعلاً به کسی بگم، یا بدم به پدر روی وبلاگ بذاره رو، توش بنویسم!

    پدر: آفرین پسرم؛ فکر بسیار خوبیه … حالا بده ببینم چی نوشتی؟

    اروند: زرنگی! گفتم که یه موقع‌هایی که منو عصبانی می‌کنید و من نمی‌تونم حرف دل مو به شما یا مامانی بزنم، اینجا می‌نویسم. بنابراین، به هیچکس نشونش نمی‌دم!

    پدر: حالا مگه حرف دلت چیه پسرم؟

    اروند: اگه بگم که منو می‌کشی!!

    پدر: الآن هم که تو داری منو می‌کشی!

    اروند: اشکالی نداره … حقته!

    پدر: آهان … گرفتم!

 

   شما چی؟ شما هم گرفتید؟!

Popularity: 14% [?]

وقتی که همه حیرت‌زده ما را نگاه می‌کنند!

    دیروز که داشتیم با پدر می‌رفتیم مدرسه، یه اتفاق بامزه افتاد … چون که به طرز عجیب غریبی احساس کردیم دقیقاً در مرکز توجه عالم قرار گرفته‌ایم و همه دارند با حیرت و سؤظن و … ما رو نیگا می‌کنند!
    این پدر طفلکی من هم، اوّل خودشو چک کرد ببینه چیزی رو موقع پوشیدن از قلم ننداخته باشه! که به خیر گذشت … بعد درب‌های ماشین رو و سپس چراغ‌های خودرو و … خلاصه نه اون و نه من متوجه نشدیم که چرا مردم امروز اینجوری تو خیابون دارند ما رو نیگا می‌کنند؟!
    حتا تو میدون کاج که همیشه این موقع صبح شلوغه، یه آقای راننده همچین به ما نیگا می‌کرد، که حواسش پرت شد و نزدیک بود گامبی بخوره به ماشین جلویی!! که ناگهان من مثل ارشمیدس کشف کردم که ماجرا چی بوده!!
    بله ماجرا این بوده! و ما تمام طول راه را اینگونه آمدیم و خداییش شانس آوردیم که کیف مدرسه‌ام نیافتاده بود زمین!
    از بس که من و پدر جفتی‌مون سر به هوا تشریف داریم! نداریم؟
    حالا فکر کن مردم چی داشتند حدس می‌زدند با دیدن این صحنه … این که دو تا آدم جنتلمن راه افتادند تو خیابون و با خونسردی دارند، کوله پشتی بچه‌های دبستان را سرقت می‌کنند یا شاید هم بدتر! نه؟

    این هم بازسازی صحنه جنایت!

    می دونین؟
    حالا که فکرشو می‌کنم، می‌بینم بعضی وقتا یه کارای بی ربط و ظاهراً احمقانه تا چه اندازه می‌تونه یه روز متفاوت واسه آدم درست کنه و اونو از کابوس تکرار نجات بده! یه روزی که تا ابد تو خاطرش هم می‌مونه و با یادآوریش، خنده روی لباش می‌شینه! نه؟

Popularity: 8% [?]

ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!

دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم …
رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره …) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم:
من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟
آقا دوس داشتم اونجا بودید و می‌دید که بچه‌های کلاس چه جوری از سر و کول هم بالا می‌رفتند تا مدادشونو به من بدهند!
تازه اون موقع بود که فهمیدم  من چقدر در کلاس و بین هم‌شاگردی‌های عزیزم – پوریا اکابری، آروین یزدانی، امیرحسین هامون نورد، سینا ابراهیم زاده، هیراد جوادی، امیر طاها رمضانی، علیرضا حیدری و فرخ ایزدی – محبوبیت دارم.
وقتی اومدم خونه ماجرا رو واسه مامانی و پدر تعریف کردم … اون‌ها به دقت به حرف‌های من گوش کردند … بعد ازشون پرسیدم:
واقعاً چرا بچه‌ها اینقدر منو دوست دارند؟
پدر گفت: واسه این که بعضی آدما کلاً مغناطیس دارند!
گفتم: مغناطیس یعنی چه؟
گفت: همون مهره‌ی مار خودمون!
خلاصه من که چیزی نفهمیدم! شما فهمیدید؟

راستی!
این پروانه‌ رو هم روز تولد پدر، براش کشیدم و بهش هدیه دادم … قشنگه! نه؟

یه چیز پدرونه!
خیلی خوبه که آدم در بین دوستاش بتونه محبوب باشه، ولی از اون بهتر اینه که بتونه این محبوبیت‌شو حفظ کنه … نه؟

Popularity: 10% [?]

یه مَرده می ره دریا … بقیه‌اش باشه واسه فردا …

روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه ۱۳۸۸

    چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با ماشینش محکم کوبیده به  ما (یعنی به ماشین ما)  و حالا ماشینمون رفته بیمارستان! واسه همین  پدر با آقای نجات‌بخش، راننده‌ی مهربون آژانس محل می‌آد دنبالم در مدرسه …
 اروند: پدر!
پدر: بله پسرم …
اروند: یه چیزایی می‌خوام بهت بگم، اما نمی‌گم!
پدر: چرا عزیزم؟
اروند: چون که می‌دونم نمی‌تونی بفهمی می‌خوام چی بگم!
پدر: آهان … خُب سعی می‌کنم بفهمم … حالا یه ذره شو بگو امتحان کن …
اروند: نه فایده نداره … قبلاً رو مامانی و دایی علی و مادرجون و … امتحان کردم؛ جواب نمی‌ده …
پدر: باشه … هر جور مایلی پسرم؛ اقلاً یه دونه جوک جدید برام تعریف کن …
اروند: یه مرده می ره دریا … بقیه‌اش باشه واسه فردا …
    شلیک خنده‌ی آقای نجات‌بخش زودتر از پدر، فضای اتومبیل را پرکرد …

    فردای آن روز:
   آقای نجات‌بخش: اروند جان، بقیه‌ی اون جوک دیروز رو برامون تعریف می‌کنی؟
   اروند: نه دیگه … گفتم که «بقیه‌اش باشه واسه فردا!»

    می‌دونید!
    چقدر خوبه که همیشه یه چیزی باشه واسه فردا … و امروز همه چیز تموم نشه! نه؟

    در همین باره:
    - یه مَرده می‌ره می‌خوره به نرده؛ دیگه برنمی‌گرده!

Popularity: 8% [?]

یک روز فراموش‌نشدنی برای اروند و خانواده

همه می‌دانستند که ساعت ۱۰:۳۰ روز جمعه ۲۵ دی ماه ۱۳۸۸، مسابقه‌ی بزرگ روبوکاپ در دبستان فرهنگ سعادت برگزار می‌شود … واسه همین به پدر گفتم اگه می‌شه برام دعا کن تا قهرمان بشم و مدال بگیرم. پدر هم گفت: فقط دعا کردن کافی نیست، باید آمادگی هم داشته باشی … خلاصه قبل از مسابقه مرا وادار کرد تا ۳۰ دقیقه با هم راهپیمایی کنیم و حسابی عرقم را درآورد …

امّا جاتون خالی، چه مسابقه‌ای بود … ۱۴ تیم از کلاس‌های سوّم، چهارم و پنجم در این مسابقه شرکت کردند که در نهایت تیم شماره ۱۲ (یعنی اروند درویش و امیر طاها رمضانی) توانستند با ۴ پیروزی و یک شکست به مقام دوم و مدال نقره برسند. جالب این که تیم ما جوان‌ترین تیم شرکت‌کننده بود که توانستیم پنجمی‌ها را هم شکست دهیم.

طفلکی پدر که اینقدر برایم هورا کشید و تشویقم کرد که صدایش درنمی‌آمد و تازه یه جایزه‌ی خوشگل هم برام خرید که عصری یه عالمه باهاش بازی کردیم.

حالا با تمام شدن کلاس رباتیک، می‌خواهم بروم تو کار ساخت هواپیما … کسی چه می‌دونه؟ شاید یه روز با یکی از همین هواپیماهایی که می‌سازم، پرواز هم کردم! نه؟

راستی! اون بابابزگ جمال امروز یه عالمه منو حرص داد! همش می‌گفت: لابد بین دو تا تیم، دوم شدی! آخرش پدرم به دادم رسید و جدول مسابقات را نشونش داد تا حرف منو باور کرد. امّا من تا ساعت‌ها حرص درآوردنش از یادم نرفت! کاش امروز می‌آمد و می‌دید که چند تا از بچه‌ها مثل هیراد جوادی یا خشایار یا علیرضا رحمانی چقدر ناراحت شدند و اشک ریختند که نتونستند مقامی بدست آورند … بزار یه ذره دیگه بزرگ بشم، یه حالی ازش بگیرم!!

بی خیال … مهم اینه که امروز خیلی بهم خوش گذشت و آخرش اونقدر خسته بودم که روی کاناپه خوابم برد اینجوری …

Popularity: 8% [?]

نامه‌ی فدایت شوم به روایت اروند!

بچه‌ها! این یادداشت، یک یادداشت کاملاً محرمانه است؛ لطفاً ترفند مطرح شده در آن را به هیچ عنوان لو ندهید. قول می‌دهم تضمینی باشد و شما را به تمام اهداف کودکانه‌تان برساند؛ فقط کافی است آدم‌بزرگا رو به این بازی راه ندهید! باشه؟

پس لطفاً قلم و کاغذ را بردارید و هرچه دوست دارید پدر یا مامانی براتون بخره را رویش بنویسید و با یک عنوان سزاوارانه به گیرنده تحویل دهید!
ردخور نداره! داره؟

Popularity: 6% [?]

وقتی کلاغ‌ها و گربه‌ها با هم دوست می‌شوند؛ ما چرا نباشیم؟!

    با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر پدر شیکم گُنده رفته بودیم! نرفته بودیم؟

    خلاصه اونجا یه خانومی رو دیدیم که همه‌ی گربه‌ها و کلاغ‌های پارک دنبالش راه می‌رفتند و انگار محافظش بودند! نمی‌دونید بچه‌ها چقدر این گربه‌ها و کلاغ‌ها، این خانوم رو دوس داشتند … اینقدر که یادشون رفته بود ممکنه گربه و کلاغ با هم نسازند! حتا کلاغ‌ها از دوستای خانومه هم دیگه نمی‌ترسیدند و فکر می‌کردند که هر کی داره با او صحبت می‌کنه، بی‌خطره! واسه همین وقتی من و پدر هم رفتیم نزدیکشون، در نرفتن!

    اون روز من یه درس خیلی خوب گرفتم … این که اگه مهربون باشید و مهربونی کنید، ممکنه باعث بشید که دیگرون هم با همدیگه مهربون بشن و کمتر همدیگرو اذیت کنند. و این درست همون پیامی بود که هملت، شازده کوچولوی دانمارک هم داشت می‌گفت … این که آدمایی که با قلبشون می‌بینند، کینه‌ها رو فراموش می‌کنند و مهربون‌تر می‌شن! نمی‌شن؟

 درسی که این بانوی ایرانی به من و تو می‌دهد!

Popularity: 19% [?]

اروند و هملت ؛ شازده کوچولوی دانمارک!

    سه‌شنبه، شازده کوچولوی مامانی و پدر رفت به دیدن هملت، شازده کوچولوی دانمارک! کاری از رضا بابک که به نظرم خیلی پیرتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم … هرچند هنوز دلش جووون بود! نبود؟ چونکه تونست یه عالمه ما آدم کوچیکارو با کار نمایشی قشنگش بخندونه …

    تازه یه هوار بازیگر خوب هم توی این تئأتر بازی می‌کردند که البته برای من از همه آشناتر، خانوم لیلی رشیدی، شخصیت دوست‌داشتنی فیلم دربه درها بود. بقیه‌ی بازیگران این نمایش عبارت بودند از: پرستو گلستانی، بهرام شاه محمد لو، جمشید جهانزاده، داریوش موفق، علی رضا ناصحی، مریم بیدختی، حمید فلاحی، محمد زیگساری و حسن دادشکر.

    وقتی نمایش تموم شد و اومدم بیرون، یه خانومی دست منو گرفت و برد در کنار دفتری که در آن فقط آدم‌کوچیکا می‌تونستند نظرشونو در باره هملت بنویسند. مامانی از من پرسید چی نوشتی؟ گفتم: نوشتم تئاتر خوبی بود. پدر گفت چرا: گفتم چون که می‌گفت آدم باید با قلبش همه چیزو ببینه تا با مخش … کاری که ما بلدیم انجام بدیم!

    راستی بچه‌ها! علاوه بر رضا بابک من در کنار آقای بازیگر (عزت‌الله انتظامی) هم عکس گرفتم و البته در کنار خیلی کارهای هنری دیگه مثل این!
    تازه غذاهای رستورانش هم خیلی جالب بود؛ چون که همه‌شون گیاهی بود و بدون گوشت! اصلاً می دونید چیه؟ همه چیز باغ هنرمندان قشنگه، حتا درختای لختش!

    پس دیگه معطل نکنید … از همین حالا شروع کنید به غر زدن تا مامان و پدرتونو راضی کنید به دیدن این نمایش جالب که توش البته یه عالمه حرف هم می‌پرونند که آدم‌بزرگا خوششون می‌آد! نمی‌آد؟
    تازه هم وبلاگ دارند و هم سایت … از طریق سایت هم می‌تونید بلیطاتونو رزرو کنید.

    یه چیزی!
    امروز وقتی پدر اومد دنبالم، بهش گفتم: می‌دونی قلب میگو کجاشه؟ گفت: نه! گفتم: توی سرشه! انگار میگو هم مثل ما آدم‌کوچیکا و هملت با قلبش همه چیزو می‌بینه! نه؟

Popularity: 8% [?]

تفسیر اروند از قاب رنگی سید مهدی مصباحی!

    بعداز ظهر پنج‌شنبه در دهمین روز از دهمین ماه سال ۸۸ – یعنی در آخرین روز از سال ۲۰۰۹ – اومدم سراغ پدر … طبق معمول پشت کامپیوترش لم داده بود و انگار که داشت بر جهان حکومت می‌کرد! نمی‌کرد؟ دیدم در حالی که خیره شده در این عکس، با بینی‌اش هم داره ور می‌ره … اونم بدجور!
    گفتم: چقدر خوب شد که با وجود داشتن یه پدر بی‌تربیت، من شدم یه پسر باتربیت!!
    امّا پدر به جای این که از شنیدن این حرف، حالش گرفته بشه، زد زیر خنده و اومد ماچم هم کرد! واقعاً این آدم‌بزرگا یه چیزی‌شون می‌شه! نه؟ یه موقع‌هایی که می‌خوای بهشون حال بدی و شادشون کنی، می‌گن: خودتو لوس نکن … تو دیگه بزرگ شدی! و یه موقع‌هایی که می‌خوای مثل آدم‌بزرگا باشون رفتار کنی، فکر می‌کنند که داری شیرین‌زبونی درمی‌آری و می‌خوای بهشون حال بدی!
    بگذریم …

    به پدر گفتم داری چیکار می‌کنی؟
    گفت: نظرت در باره‌ی این عکس سید مهدی مصباحی چیه؟
    بهش گفتم: این عکس داره می‌گه می‌شه با چیزهای به دردنخور و کهنه، یه چیز جالب و قشنگ درست کرد!
    باید می‌دیدید عکس‌العمل پدر رو … منو یه عالمه در آغوش گرفت و گفت: اعتراف می‌کنم که به عقل خودم این مسأله نرسیده بود پسرم!
    اون لحظه بود که واقعاً احساس کردم: پدرم به وجود اروندش از ته دل افتخار می‌کنه … و خدا می‌دونه بچه‌ها! که این چیزی که الآن فهمیدم، چقدر برام لذت‌بخش بود! نبود؟ این که یه موقع‌هایی واقعاً احساس کنی پدر و مادرت به یک دلیل قابل فهم دارند ازت تعریف می‌کنند و بهت افتخار می‌کنند …

Popularity: 7% [?]

گاو ، علامه و سعادت آباد!

ساعت 5 بعدازظهر 30 آذر 1388 - خیابان علامه جنوبی

      دیروز همه‌ی علامه‌نشین‌های سعادت‌آبادی با دیدن این گاو چاقالو، یه خورده تعجب کردند، یه کمی خندیدند و آخرش شاید یه ذره هم مثل من دلشون سوخت …
      وقتی با پدر از مدرسه برمی‌گشتیم، این صحنه رو دیدیم و تصمیم گرفتم ازش فیلمبرداری کنم …
     آخه اولش خیلی برام جالب بود؛ گفتم شاید از این به بعد یه همسایه جدید و باحال پیدا کردیم! ولی امروز که از همونجا رد شدیم، دیگه خبری از آقا گاوه (یا شاید هم خانوم گاوه!) نبود … به پدر گفتم: پس گاوه کجا رفت؟ گفت: احتمالاً بردنش سلاخی تا در مراسم عزاداری امام حسین (ع) گوشت بشه لای پلو تا بتونیم بهتر بگیم: یا حسین … حسین!
     خیلی دلم سوخت … کاش اصلاً نمی‌دیدمش … امسال غذای امام حسین (ع) نمی‌خورم!

تقدیم به کماندار! تا حوصله اش سر نره! می ره؟

     یه چیزی!
    فکرشو بکنین! کدام موجود زنده‌ی دیگری رو می‌تونین سراغ بگیرید که مثل این گاو راحت و آسوده در انتظار کارد آقای قصاب ایستاده باشه و یه خورده هم احساس ناراحتی و دلهره نکنه؟! راس راسی که بعضی وقت‌ها که آدم کاری از دستش برنمی‌آد، گاو بودن هم نعمتی است! نه؟

Popularity: 11% [?]



اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.
 
Rodney's Search Widget plugged in.