اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

يه مرده … ديگه برنمي‌گرده!

خنده هاي برفي اروند …

امروز يه جوك خيلي كوتاه، امّا توپ توپ واسه ماماني و پدر تعريف كردم كه خيلي حال كردند! گفتم: اينجا هم بگم تا شما هم بي‌نصيب نمونيد:

يه مرده
مي‌ره
مي‌خوره
به نرده
ديگه برنمي‌گرده!

خداييش بامزه بود، نه؟ … مي‌گم! نكنه اين دو تا واسه دلخوشكونك من به جوكم اين همه خنديدند؟!

پيام ويژه به خاله هاله در لندن: قدم نورسيده … هنوز نيومده مبارك!

تا حالا خودت رو جاي مامان گذاشتي؟!

اروند در روزهاي برفي تهران - ۷ بهمن ماه ۸۶

شب، داخلي، ۸ بعدازظهر شنبه، ۱۵ دي‌ماه ۸۶
اين ديالوگ بعد از پايان مشق شب و انجام ديكته توسط مامان به اروند، بين او و پدر شكل گرفت كه در اينجا براي ثبت در تاريخ و عبرت آيندگان! بدون كم و كاست آورده مي‌شود:
اروند (با خونسردي): پدر! تا حالا خودت رو جاي مامان گذاشتي؟
پدر(در حالي كه پيداست از شنيدن اين پرسش تعجب كرده): منظورت چيه؟!
اروند: حالا بگو!
پدر: نمي‌دونم … نه … خودت گذاشتي؟!
اروند: آره! من خودم رو جاي مامان گذاشتم …
پدر: خب، چي شد؟
اروند: هيچي مُردم!!
پدر (با تعجب فراوون): چرا مُردي؟!
اروند: آخه از بس كه من بهش حرص مي‌دم!!

ماجراهاي يك روز برفي

 pc۲۳۰۰۴۲-۱-۱-۱-۱-۱.jpg

نقاشي اروند از يك روز برفي - آذرماه ۸۶

      امروز (۱۲ دي ماه ۸۶) برف مي‌اومد، چه برفي … خوشگل، بلوري و از هميشه سفيد‌تر … اونقدر كه تصميم گرفتم يه برف‌بازي درست و درمون بكنم و به كمك مامان و پدر يه آدم برفي هم بسازم … جاي شما خالي! مدرسه هم تعطيل بود و حسابي كيف كردم … البته خداي ناكرده فكر نكنيد من از شنيدن خبر تعطيلي مدارس شيفت بعدازظهر امروز در كرج خوشحال شدم! نه، اصلاً … و ابداً هم بعد از شنيدن اين خبر بد! يك متر بالا نپريدم و نگفتم: جونمي جون!!

با اميرحسين - ۱۳ دي ماه ۸۶اولين آدم برفي كه درست كردم! -۱۲ دي ماه ۸۶

مؤخره:
پنج‌شنبه (۱۳ دي ماه ۸۶) هم جونمي جون! اين هم يه آدم برفي ديگه با كمك امير حسين و تارا!
خلاصه تا اينجا سه تا آدم برفي درست كردم!

اروند در آب!

تقديم به طرفداران خودم!

 

روز ؛ داخلي ؛ آشپزخانه!
اروند: مامان اون سه تا خط سفيد چرا تو سرت بوجود اومده؟!
مامان( درحالي كه از دست شلوغ‌كاري‌هاي اروند كلافه شده): اون سه تا خط سفيد نشونه‌ي اينه كه چقدر منو حرص مي‌دي!
اروند (با خونسردي كامل): اتفاقاً نشون مي‌ده كه من چقدر كم تو رو حرص مي‌دم! وگرنه بايد تموم موهات سفيد مي‌شد!!

من چه جوري ، رو بچه‌ام اسم بذارم؟!

 اروند در هيبت يك ورزشكار تمام عيار!

     دوشنبه هفته پيش داشتيم با مامان از آموزشگاه موسيقي سارنگ برمي‌گشتيم و من سعي مي‌كردم به هر زحمتي كه هست تابلوي مغازه‌ها رو بخونم و درس روخوني رو تمرين كنم … يه دفعه‌اي آقاي راننده‌ي آژانس رو كرد به مامان و گفت: معلومه كه اين آقا پسر شما هم خودش خيلي به يادگرفتن علاقه داره و هم معلم خيلي خوبي داره كه او را اينچنين به يادگرفتن مشتاق كرده … بعدش هم ادامه داد كه خودش معلم دبيرستان است، ولي اونقدر كه كار با بچه‌هارو دوست داره، دوباره شده معلم بچه‌هاي كلاس اوّل راهنمايي، چون خيلي صفا دارند و بيشتر از بقيه هنوز حال و هواي دبستان رو حفظ كرده‌اند.
     خلاصه آقاي راننده بعد از اينكه توضيح داد مجبوره بعدازظهرها در آژانس كار كنه تا خرج و دخلش به هم بياد! از من پرسيد: آقا پسر اسم شما چيه؟ من هم گفتم: اروند. گفت: اروند يعني چه؟ اين يك اسم عربيه؟!!*** من هم بهش گفتم: اروند يعني اروندرود، يعني پهلوان (خروشان، قدرتمند) … بعدش هم رو كردم به مامان و گفتم: شما و پدر چه جوري اسم منو گذاشتين اروند؟! من كه فكر مي‌كنم خيلي سخته آدم يه اسم از ميون اين همه اسم براي بچه‌اش انتخاب كنه … همش با خودم مي‌گم: اگه بزرگ شدم و عروسي كردم و بچه‌دار شديم، با زنم چه جوري اسم بچه‌مونو انتخاب كنيم … خيلي كار سختيه … آقاي راننده هم از شنيدن حرفهاي من زد زير خنده …

     صبح جمعه (۱۶ آذرماه ۱۳۸۶)، برابر با روز جهاني كودك و تلويزيون (هنگام صرف صبحانه):
پدر: حالا بالآخره تصميم گرفتي اسم بچه‌تو چي بزاري؟
اروند (بدون معطلي): اسمشو مي‌زارم «سروش»!
مامان: اگه دختر بود، چي؟
اروند: «غزل»

    نتيجه‌گيري مثبت:
    خب، خوشبختانه اين  مشكل بغرنج اروند هم ظاهراً حل شد و فقط مونده يه مشكل كوچولوي ديگه و اونهم پيدا كردن مادر بچه‌هاست!!

*** اينكه يك معلم مملكت (كه هم سابقه تدريس در دوره دبيرستان و هم راهنمايي رو داره) نداند كه كلمه‌ي اصيل و كهن «اروند» كه قدمتي سه هزارساله در تاريخ و فرهنگ ادب پارسي دارد، عربي است يا فارسي؟! خود نشان مي‌دهد كه متأسفانه نظام آموزش و پرورش ما با چه لكنت‌هاي دردآوري در حوزه‌ي آموزشي خود مواجه است. هر چند كه مي‌دانم فشار اقتصادي و مجبور بودن به انجام كار دوّم و سوّم، ديگر مجالي به بازآموزي و خودپالايي به اغلب آموزگاران شريف كشور نمي‌دهد.
من اگر جاي رييس‌جمهور كشورم بودم، قوي‌ترين مدير خود را با بيشترين اعتبار ممكن در وزارت آموزش و پرورش مي‌گماشتم تا بعد از چند دهه شاهد مي‌بوديم كه اين سرمايه‌گذاري، چگونه سبب ارتقاي توليد ناخالص ملّي و شاخص‌هاي توسعه‌ي انساني در تمامي حوزه‌ها شده است. افسوس كه هر مديري صرفاً تلاش مي‌كند تا سياست‌هايش در طول دوران كوتاه مديريت خودش جواب دهد و كسي به فكر كاشتن گردو نيست!

روزهاي‌مان را نفروشيم!

اروند در شهر افسانه اي لوت - زمستان ۱۳۸۵

تق تق تق تق بر در زد
بابا از بيرون آمد
رفتم در را وا كردم
شادي رو پيدا كردم
وقتي بابارو ديدم
فوري او را بوسيدم
بابا آمد نان آورد
با لبخندش جان آورد
بابا آمد به به به
مامان خنديد قه قه قه
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه

    نمي‌دانم چند نفر از مخاطبين اين سطور، فرزند كلاس اوّلي دارند و مثل من و همسرم شاهد خواندن اين شعر زيباي مصطفي رحماندوست عزيز، از دهان شيرين فرزند دلبندشان بوده‌اند … فقط مي‌توانم بگويم: حاضرم بارها و بارها شنونده‌ي اين شعر ساده با صدا و لحجه‌ي منحصربه‌فرد اروند باشم … چقدر آرامش‌بخش است و چه اندازه خستگي يك روز كاري فشرده را از تن به در مي‌كند و دوباره يادمان مي‌اندازد كه «او» چقدر به ما لطف دارد كه چنين سرمايه‌ و موهبتي را ارزاني‌مان داشته؛ ثروت گران‌سنگي كه همه‌ي ابر‌الماس‌هاي همه‌ي گنجينه‌هاي همه‌ي بانك‌هاي همه كشورهاي همه‌ي قاره‌هاي جهان هم نمي‌توانند ياراي برابري با ارزشش را در نزد ما بدست آورند.
    راستي! چرا بعضي وقت‌ها يادمان مي‌رود كه صاحب چنين سرمايه‌ي هنگفتي هستيم و از «نداري‌ها» گله مي‌كنيم؟ كداميك از آن نداري‌ها را حاضريم با اين «دارايي‌» معاوضه كنيم؟!

نگاهش را بسيار دوست دارم …

    ياد جمله‌اي از سقراط افتادم كه در واپسين دم حيات، آرزو داشت آن را بر روي بلندترين بناي آتن و خطاب به يونانيان غفلت‌زده كه مرگش را انتظار مي‌كشيدند، فرياد زند. آن آرزو كه هيچوقت تحقق نيافت، اين بود: «اي دوستان! چرا با اين حرص و ولع، بهترين و عزيزترين سال‌هاي زندگي خود را به جمع ثروت و سيم و طلا مي‌گذارنيد، درحالي كه آن‌گونه كه بايد و شايد در تعليم و تربيت اطفال‌تان كه مجبور خواهيد شد ثروت خود را براي آنها باقي گذاريد، همت نمي‌كنيد (برگرفته از: در ضرورت تعليم و تربيت، دانشگاه تربيت معلم، چاپ ۱۳۵۲)»؟!
قدر «اروند»هاي زندگي‌مان را بدانيم … حتا اگر «آنها» ديوانه‌ بخوانندمان:
آنها ديوانه‌ام مي‌پندارند
زيرا نمي‌خواهم روزهايم را
به طلا بفروشم!
من آنها را ديوانه مي‌انگارم؛
زيرا گمان مي‌كنند كه روزهاي من
فروشي است.
                  «جبران خليل جبران»

روزهاي‌مان را نفروشيم … روزهاي با اروند و يلدا و … بودن را …   

جام‌ باز!

جام باز يا همان جان باز!

اروند يك دفترچه دارد كه آن را من و همسرم بسيار دوست داريم. در اين دفترچه - كه البته مي‌تواند شبيه ميليون‌ها دفترچه‌ي جيبي ديگر باشد - اتفاق فرخنده‌اي را هر از چندگاه شاهد هستيم! درحقيقت، اين دفترچه‌ي يادداشت پسري است هفت ساله كه هنوز سواد خواندن و نوشتن را فرانگرفته، اما مجبور است بسياري از سفارش‌ها و دستورات معلم عزيزش را در آن به ثبت رساند تا فراموشش نشود!
و درست از همين منظر است كه موضوع براي پدر و مادرش كه ما باشيم، جالب مي‌شود!

كوتاه كردن ناخن!

مثلاً وقتي خانم حاتمي (معلم اروند) از بچه‌ها مي‌خواهد كه براي روز بعد با خود سيب و سنگ بياورند، اروند نقاشي سيب و سنگ را در دفترچه‌ي خود مي‌كشد و يا وقتي كه از آنها مي‌خواهد كه ناخن‌هاي دستشان را كوتاه كنند، او چنين فرمان آموزگار را به تصوير مي‌كشد:
اما تا امروز شايد زيباترين فرمان به تصوير درآمده‌ي آموزگار اين نقاشي باشد:
به اروند گفتم: يعني چي پسرم؟ و اروند گفت: خانم حاتمي به ما گفته تا از پدرامون بپرسيم كه آيا جام باز (جانباز) هستند يا نه؟!

قدر حضور آدم‌كوچيك‌ها را در بين خود بدانيم …

درسي كه تماشاگران كاوازاكي به ما دادند!

«ثروت حقيقي يك ملت، در ذخيره‌ي طلا و نقره‌ي او نيست، بلكه در توان يادگيري او، در بصيرت او و در درستكاري فرزندان اوست.»
                                                                                                                                           جبران خليل جبران

 چرا بايد پوسته‌هاي تخمه را اينگونه در محيط ورزشگاه رها كنيم؟ - ورزشگاه شريعتي كرج - ۳۰ شهريورماه ۸۶

      چندي پيش، يعني در آخرين جمعه‌ي تابستان ۸۶ به اتفاق اروند، راهي ورزشگاه شهيد دكتر شريعتي كرج شديم تا در پاسخ به اشتياق او، بتواند پيش از بازگشايي مدارس، مسابقه‌ي فوتبالي را از نزديك ببيند. يكي از مشاهدات اروند – كه ظاهراً  برايش حيرت‌آور بود -  نحوه‌ي تخمه خوردن تماشاچي‌هاي عزيز فوتبال بود كه بدون هيچ ملاحظه‌اي، پوست تخمه‌هاي خويش را بر روي همان سكوهايي كه نشسته بودند، مي‌ريختند!
     ياد مسابقه‌ي رفت دو تيم فوتبال سپاهان اصفهان و كاوازاكي ژاپن افتادم كه چند روز قبل از آن در ورزشگاه فوتبال اصفهان برگزار شد و دوربين برنامه ورزش و مردم، طرفداران ژاپني تيم محبوب خود را در پايان بازي نشان مي‌داد كه چگونه هر كدام مشغول جمع‌‌آوري بقاياي مواد غذايي، بطري‌هاي آب و ديگر زباله‌هايي بودند كه به ورزشگاه آورده بودند؛ آن هم ورزشگاهي كه به شهر و كشور آنها تعلق نداشت!

 گويا خانم‌ها مي‌توانند در ورزشگاه شريعتي كرج تماشاگر فوتبال باشند!

     امروز، ۲۳ مهرماه ۱۳۸۶ است و بيش از ۱۴ هزار وبلاگ‌نويس از اغلب مليت‌هاي جهان در حركتي خودجوش و غيردولتي تصميم گرفته‌اند تا از محيط زيست بنويسند؛ دريغم آمد تا در دفتر مجازي اروند، به اين بهانه اثري به يادگار نماند …
     اروند به من مي‌گفت: پدر! مي‌بيني چه جوري همه دارند آشغالاشونو مي‌ريزن زمين؟! خيلي كار بدي مي‌كنند، نه؟!
     براي حفظ محيط زيست، بايد از زيستگاه خود شروع كنيم و نه تنها در پاكيزگي آن بكوشيم، بلكه حرمت اين پاك‌بودن و پاك ماندن را نيز به فرزندان معصوم و پاك‌نهاد خويش بياموزيم؛ به همان كودكاني كه فرداي اين سرزمين را به دست خواهند گرفت.  

Blog Action Day

من كه هنوز چيزي ياد نگرفتم!

اروند - ابيانه - شهريور ۸۶

      اين يكي دو هفته خيلي براي من روزهاي مهمي بوده و البته طبيعتاً چون براي اروند روزهاي مهمي بوده، مي‌تونه مهمترين رويداد خونواده‌ي كوچيك من هم به حساب بياد!
      فكر كنم مهمترينش اين باشه كه سرانجام رسماً پروژه‌ي سواددار شدن رو شروع كردم و به همراه يكي دو ميليون كودك هفت‌ساله‌ي ديگر، از روز ۳۱ شهريورماه ۸۶ رفتم مدرسه!

 اروند ؛ يك بسيجي تمام عيار! - ۳۱ شهريور ۸۶، مصلاي كرج

     راستش مراسم جالبي هم براي روز اول تدارك ديده بودند … اولاً چون همزمان با سالگرد حمله‌ي عراق به ايران بود، بچه‌هارو به ياد آن روزها انداختند … بعدش چند تا مدرسه پسرونه ودخترونه رو انتخاب كرده و بردند در مصلي كرج تا در آنجا به صورت مستقيم و با حضور امام جمعه و نمايندگان شهر كرج آغاز سال تحصيلي را براي كلاس اولي‌ها جشن بگيرند؛ اونهم در مراسمي كه به طور مستقيم از راديو كرج پخش مي‌شد. قسمت خوب‌تر ماجرا اين بود كه براي بار دوّم از زير قرآني كه امام جمعه دستش گرفته بود، رد شديم (بار اول هنگام خروج از خونه و توسط مامان بود) و در ضمن يك راديو خوشگل هم به من هديه دادند كه من هم اونو فردا صبحش دادم به پدر و بهش گفتم: اين اولين چيزي بود كه خودم تهيه كرده بودم و مي‌خوام اونو به شما هديه بدم!

 اروند - ۱۰ مهر ۸۶

     خلاصه اينكه روزهاي آغازين مدرسه براي من خيلي خوب گذشت، بخصوص كه با برخي از دوستام مثل مهيار كه از قبل مي‌شناختمش تو يك كلاس افتاديم. معلم من، خانوم حاتمي نيز خيلي معلم دوست‌داشتني و مهربوني هست و اطلاعات خوبي داره! ولي روز دوّم به من گفت: اروند: امروز يه خورده شيطون‌تر از ديروز شدي‌ها! آخه بچه‌ها از من در باره‌ي جديد‌ترين سي‌دي‌ها و كارتون‌هايي كه ديده بودم سؤال مي‌كردند و من هم مجبور بودم كل داستان رو براشون تو كلاس تعريف كنم ديگه!!
با اين وجود، نمي‌دونم چرا زنگ پايان كلاس و مدرسه رو اونقدر زود مي‌زنند، طوري كه وقتي مامان براي بردنم  اومد، با تعجب بهش گفتم: من كه هنوز چيزي ياد نگرفتم، كجا بيام؟!

 تولد اروند

     راستي! شب قبلش هم (۳۰ شهريور ۸۶) براي اوّلين بار به اتفاق پدر به ديدن يك مسابقه فوتبال واقعي بين دو تيم سايپا و استقلال اهواز در ورزشگاه دكتر شريعتي كرج رفتم كه خيلي برام جالب بود. فقط حيف كه تيم علي دايي برنده نشد! تازه اصلاً نفهميدم كه چرا طرفدارهاي استقلال اهواز پس از زدن گل به سايپا در همون دقيقه اول، مدام شعار مي‌دادند: دايي بايد برقصه … دايي بايد برقصه! آخه وقتي يك تيمي عقب افتاده، مگه مربي‌اش مي‌تونه برقصه؟!!
     يك اتفاق ديگري هم تو ورزشگاه برام جالب بود كه اونو گذاشتم روز ۲۳ مهرماه و به بهانه حركت سبز وبلاگ‌نويس‌ها بگم.

 كارت تبريك خانم حاتمي به مناسبت تولد اروند

     راستي! ممنون كه تولدم را يادتون بود و تبريك گفتيد (بخصوص باباي عزيز فردا كه انگار مثل پدر ديگه وقت وبلاگ‌نويسي نداره!)…
     ديشب مامان به من مي‌گفت: اروند جان چه كيكي براي تولدت بخرم، خوشحال‌تر مي‌شي؟ بهش گفتم: من با شما و پدر باشم خوشحالم، كيك نمي‌خوام (قيافه‌ي اين دو تا پس از شنيدن جواب من، واقعاً ديدن داشت!).

 اروند! قهرمان دوچرخه‌سواريسرعتي خيره‌كننده!

     و دست آخر اين كه جمعه پيش به اتفاق پدر و دايي علي دو دور در پيست دوچرخه‌سواري چيتگر، دوچرخه رونديم (حدود ۱۰ كيلومتر) و بعد قيافه‌ام اينجوري شد!!
     البته يادم رفت كه بگم تو فوتبال دستي حريف ندارم و پدر را با حساب ۵۹ به ۵۶ مي‌برم!!!
     امروز هم رفتيم فيلم «كلاهي براي باران» ولي من هر چه كردم، خندم نگرفت! در حالي كه واسه فيلم زير درخت هلو داشتم از خنده مي‌مردم!

يه آقا چوپانه با بع بع اي هاش!

اروند - ۲۱ شهريورماه ۸۶ - قم

و سرانجام نخستين اثر مكتوب و مصور اروند درويش بر جريده‌ي عالم به ثبت رسيد و مورد تحسين پدر و مادر و البته استاد مهربون و معلم‌هاي عزيز نقاشياش قرار گرفت.

اروند در جشن پايان ترم نقاشي - كرج - ۱۸ شهريور ۸۶

پس اين شما و اين داستان زيبا و كاملاً اخلاقي «يه آقا چوپانه با بع بع اي هاش» كه در شانزدهم شهريورماه ۱۳۸۶ در شش صفحه توسط او به رشته تحرير درآمد؛ داستاني كه هم نويسنده و هم تصويرگرش بود!

نقاشي اول

يكي بود، يكي نبود؛ زير گنبد كبود هيچكس نبود … يه روز يه آقا چوپانه بود با بع بع اي هاش كه داشت گله‌داري مي‌كرد.

روي عكس كليك كنيد

يه روز يه دونه از بع بع اي ها ناراحت شده بود، اين بع بع اي ما از گله و آقا چوپانه فرار كرد …

روي عكس كليك كنيد

يه هو، بع بع اي ما كه داشت مي‌رفت، يه درختي بود كه پشت اون يه آقا گرگه بود …

روي عكس كليك كنيد

آقا گرگه يواشكي مي‌خواست بع بع اي ما را بخوره كه يه دفعه‌اي سر و كله‌ي آقا چوپان ما پيداش شد و گرگه ما رو ترسوند و گرگ ما فرار كرد …

روي عكس كليك كنيد

ديگه بع بع اي قصه ما متوجه اشتباهش شد كه نبايد از گله جدا بشه …
قصه ما به سر رسيد، كلاغه بخونش نرسيد.

عمو كوثر

پيوست:

تو اين مدتي كه نبودم، چيزها ديدم در روي زمين! مثلاً سي دي‌اي ديدم اندازه‌ي خودم در ابيانه؛ گاوي ديدم مرده و پوسيده! عمو كوثر مهربون رو در گربايگان فسا ديدم … در يك همايش ملّي شركت كردم … به ديدن كوه نمك در جاده قم به آوه رفتم؛ از خونه‌ي طباطباييها ديدن كردم؛ به زيارت خواجه‌ي حافظ شيراز رفتم و با همنام واقعي خودم عكس يادگاري گرفتم؛ سنگ قبر مامان بزرگ درويش رو تنهايي شستم؛ بادي بيلدينگ و درياي انزلي هم رفتم و سرانجام تونستم بدون پايه كمكي و با حمايت دايي ميلاد دوچرخه سواري كنم.

كوه نمك - ۲۱ شهريور ۸۶ - محور قم به آوه

دوچرخه

ابيانه - ۲۲ شهريور ۸۶

 


اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.