وقتی کلاغها و گربهها با هم دوست میشوند؛ ما چرا نباشیم؟!
با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر پدر شیکم گُنده رفته بودیم! نرفته بودیم؟
خلاصه اونجا یه خانومی رو دیدیم که همهی گربهها و کلاغهای پارک دنبالش راه میرفتند و انگار محافظش بودند! نمیدونید بچهها چقدر این گربهها و کلاغها، این خانوم رو دوس داشتند … اینقدر که یادشون رفته بود ممکنه گربه و کلاغ با هم نسازند! حتا کلاغها از دوستای خانومه هم دیگه نمیترسیدند و فکر میکردند که هر کی داره با او صحبت میکنه، بیخطره! واسه همین وقتی من و پدر هم رفتیم نزدیکشون، در نرفتن!
اون روز من یه درس خیلی خوب گرفتم … این که اگه مهربون باشید و مهربونی کنید، ممکنه باعث بشید که دیگرون هم با همدیگه مهربون بشن و کمتر همدیگرو اذیت کنند. و این درست همون پیامی بود که هملت، شازده کوچولوی دانمارک هم داشت میگفت … این که آدمایی که با قلبشون میبینند، کینهها رو فراموش میکنند و مهربونتر میشن! نمیشن؟
درسی که این بانوی ایرانی به من و تو میدهد!
Popularity: 22% [?]










۱۸م دی ۱۳۸۸ در ۲۳:۲۹
[...] با هم دوست شوند و آنها دیگر از آدمها نترسند … روایت اروند را هم از این ماجرا بخوانید … گمان برم میشود با [...]
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۰:۳۸
اروند جان
مراقبت اون خانوم از حیونا- ورزش کردن تو و توجه ات به کار خوب اون خانوم- به علاوه ی این همه عکس قشنگ و اون درسی که گرفتی و به ماها هم یادآوری کردی- همه و همه عالی که نه بسیار عالی بودن.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۳:۰۹
خوشحالم که مورد پسند تون قرار گرفت … احتمالاً شما خودتون هم عالی که نه! متعالی باشید!! نه؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۴:۰۲
بله اروند جان، همه زندگی همین هست که با قلبمون ببینیم و با هم مهربون باشیم… ممنون از مطلب زیبات.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۴:۰۶
خیلی کم پیدایی رفیق مشهدی!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۷
درویش خان هیچم چاق و شکم گنده نیست کافیه فقط یک روز درویش خان بره جردن تا ببینی چقدر کشته مرده پیدا می کنه
تو تمام همایش ها و سمی نهار ها تمام خانم ها از لاغر سبزه بگیر تا چاق و سفید عاشقش
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۸
آخرش می دزدمش می برمش کاستاریکا
پاسخ:
بدزد این تحفه نطنز رو …
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۹
خونه من اونوره پارک ملته خیابان چهرازی روز هایی که تهرانم همیشه می رم به حیوانات پارک سر می زنم
پاسخ:
ا ِ … پس شما کارای خوب هم انجام می دین؟!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۸:۴۳
آخ که اون عکس دومت که اتفاقا اصلا هم شیکم گنده نیست منو کشت!
پاسخ:
حالا واقعاً کشت یا کشته ات کرد؟!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۸:۵۶
می دونی اروند…
یه چیز قشنگ دیگه هم تو این روایت بود؛
این که این حیوانات وقتی تو و پدر هم رفتین پیششون نترسیدن و این نشون می ده که اعتماد یه جورایی مسریه ، یعنی می تونیم امیدوار باشیم به آینده ارتباط دنیای انسان با دنیای حیوانات!
اینکه شاید بتونیم اون وحشتی که از خودمون به عنوان اشرف مخلوقات تو ذهن این موجودات دوست داشتنی گذاشتیم را به مرور زمان بهتر کنیم…
اون وقت شاید دیگه لازم نباشه نگران وحشت فروخفته در چشمان آن یوز زیباباشیم.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۰۹:۱۸
آره … واسه خودم هم جالب بود که چطوریه که کلاغ ها اینجا از من نمی ترسند؟!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹
از این جمله ی شقایق خیلی خوشم اومد که گفت ” اعتماد مسریه ”
راست میگه و امیدوارم کسی از این اعتماد سوء استفاده نکنه وگرنه جلب اعتماد مجدد واسه اون خانوم مهربون خیلی خیلی سخت میشه .
کار اون خانوم خیلی قشنگه . اینکه به فکر حیوونا هست . اینکه دلش برای اونا می سوزه و می تپه … اما اروند جان فکر نکردی چرا ۹ ساله که اینقدر وابسته به حیوونا شده؟ امیدوارم از سر تنهایی و بی همراهی نباشه . امیدوارم که قرار نباشه کلاغها و گربه ها جای خالی فامیل و دوست رو برای اون خانوم مهربون پر کنن . امیدوارم اگر خدای نکرده خدای نکرده یه روز دیگه اون خانوم مهربون نتونست از جاش بلند شه و بیاد به اینا غذا بده ، یکی باشه که به خودش غذا بده … امیدوارم .
این کلاهتو موقع عکس گرفتم یه ذره بده عقب که چشمای خوشگلت معلوم بشه . من چشماتو خیلی دوست دارم . شیطنت ازشون همین جوری فوران میکنه .
پاسخ:
نه! من مطمئن هستم کسی که بی منت کمک می کنه؛ کمک هم دریافت خواهد کرد بی منت! شک نکن رفیق! در باره کلاه هم چشم.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۷
موافقم مثل حکایت آن پیر مرد و روباهش…
پاسخ:
دقیقاً … این دو احتمالاً زوج خوبی می شدند! اگه خداوند لطف می کرد و در و تخته رو به هم می دوخت! نه؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۹
کدام پیرمرد شقایق جان … قصه شو بگو …من قصه دوست دارم
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۳:۲۶
منظورش قصه آن پیرمرد خلخالی بود …
http://biaban.darvish.info/archives/2993
http://biaban.darvish.info/archives/2592
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۳
مرسی که نوشتی؛
من دوبار نوشتم و پست کردم ولی نمی دونم چرا دیده نشد!
ولی اول لینک دومی را بخوان سروی جان!
پاسخ:
متاسفانه اول همون اولی را خواند!!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۴:۳۶
ممنون … خوندم … خیلی شیرین … خیلی تلخ … از رویش یک قصه می نویسم .. به احترام پیرمرد و روباه … حالم گرفته شد .
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۶
حتماً آن قصه را خواهم خواند … ممنون که با جدیت موضوع را پیگیری کردید. درود.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۲
مسابقه برای کودکان ده سال به پایین
موضوع:
من و آب معدنی دماوند
جوایز:
ماهی یک ربع سکه بهار آزادی
در این رابطه از کودکان عزیر دعوت میکنیم تا
شعر، نقاشی، لطیفه، عکس
خود را با مراجعه به سایت زیر
برای ما بفرستند:
sites.google.com/site/dambedam/race
به دوستان خود بگویید.
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۵۸
خوش تیپ ها هم برای سلامت بودن ورزش می کنند! نمی کنند؟!
چقدر گربه خوشگل و ملوس بودن :*
واسه عکس هم حتما قول می دم لباس خوشگلمو بپوشم
پاسخ:
قول دادی ها! یادت نره سانی جان …
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۷:۳۶
نه .. اول دومی را خواندم … اما اول برای قتل روباه کامنت گذاشتم . اروند جان آنقدرها که فکر می کنی بازیگوش و بی حواس نیستم ! یه کم شیطونم فقط . فقط یه کم .
قصه را زود می نویسم … در اولین فرصتی که روحم از آزردگی اش آزاد شود . وقتی روحم غصه دارد ، سکوت می کند .
پاسخ:
بی حواس که اصلاً فکر نمی کنم باشید؛ اما بازیگوش چرا! نه؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۱۸:۴۸
بدزد این تحفه نطنز رو …
بی سلیقه!
درویش طلاست درویش
مست و بلاست درویش
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۰:۵۲
شما چرا شاعر نشدید؟ طلا … مست و بلا … درویش!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۲
این تحفه نطنز یک لب تاب و یک پژوی خوشرنگ داره
خودش که بد باشه ایناش که خوبه!
پاسخ:
ای بابا … دیگه کی به این چیزا توجه می کنه؟ اونقدر خوش رنگترش تو خیابونا ریخته و تازه مدل بالاترش!! نریخته؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۲
بازیگوش! اینطور فکر می کنی؟چرا اینطور فکر می کنی؟
پاسخ:
چون کودک وجودت همچنان بال و پر دارد و محدودش نمی کنی! می کنی؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۱:۳۳
باور کن اگه درویش خان بیاد تو جردن قدم بزنه ظرف سه سوت می دزدنش
پاسخ:
آره … چون ممکنه آشوب خیابونی درست کنه! نه؟
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۴
ساسی اروندجون؛ تو که اصلا” نیازی به ورزش کردن نداری! پس به خاطر شیکم پدر هم زیاد خودت رو اذیت نکن؛ دلیل شیکم پدر رو هم که عمو سعید گفت؛ نگفت؟
پاسخ:
ساسی اروند کیلویی چنده؟! اون باید اسمشو بذار اروند مانکن!!
۱۹م دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۳۴
اگر اون خانوم همین طوری پیش بره شاید گربه ها با موش ها هم دوست بشن. اگر دنیا این طوری پیش بره شاید هومان خاکپور هم دست از لجبازی با من برداره.راست می گم نمی گم؟
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۰۶:۱۸
نیلوفر جان! جوابت کامنت واقعاً کوبنده است! در عین حال تیزهوشی ات شایان تحسین فراوان. خداوند بابا هومان را به خط مستقیم بازگرداند!!
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۰۹:۱۴
اروند نازنین
روی جمله ای از نمایشنامه ای که دیده بودی تاکید کرده ای که اگر عمیقن به آن نیاندیشی مفهوم خطرناکی دارد . شاید درویش که ذهنی خوش نقش دارد هنوز ” کل کل ” هایش با تو تمام نشده که چنین برداشتی داشته ای . نگرانم که نکند درویش عزیز هم با تو همراه است در این زمینه ؟ همره نیست ؟ برایت خواهم نوشت .
پاسخ:
نه بابا! اون پدر که کل کل هایش تمامی ندارد! دارد؟ برایم بگو …
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۲۹
در مورد زوج خوب شدن اون دو تا خیلی موافقم!هرچند روزگار خیلی از این کارای خوب نمی کنه و حسرت به دل آدم می ذاره!نه؟
پاسخ:
نمی دونم! راستش تا حالا که روزگار دقیقاً بر وفق مرادم بوده … هنوز هم به یارکشی و زوج پرونی نرسیدم! رسیدم؟
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۹
بله … کودک درونم بازیگوش است … خیلی … اصلا از پسش بر نمی آیم …
پاسخ:
چه خوب! نه؟
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۱۵:۲۸
اروند امروز ۱۵ تا هیت بذار به حسابم!
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۱۸
ممنون … می ذارم به حسابت. خیالت راحت!
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۲۶
اروند خیلی با حالی …
۲۰م دی ۱۳۸۸ در ۲۲:۴۱
مرسی علی جان. خودت هم دست کمی از من نداری! داری؟
۲۱م دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۳
اروند جان، هم شما و هم پدرتون امید رو تو دل ما زنده نگه می دارید. تو نماد ایران سبز فردایی!
پاسخ:
خجالت زده می کنید هم من و هم پدرم را …
۲۱م دی ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹
اروند جان درود بر تو. برایت خوش خوشحالم و مطمئنم که زندگی پر شور و حالی خواهی داشت. چیزی که شما در ۱۰ سالگی دانستی خیلی از ما در ۷۰ سالگی هم نمیدانیم و قادر به درک و لمس آن نیستیم. این نگاه و رفتار شما مرا به آینده ایرانمان امیدوارتر کرد. شادباش و شاد زی.
پاسخ:
ممنون از شما … به امید فردایی سبز و آباد برای ایران عزیزمان.
۲۱م دی ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰
خیلی خوبه شنا کردن. خلاف جهت آب.
۲۱م دی ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۰
روند نازنین
گفتم برایت خواهم نوشت،
پس مینویسم اگرچه بسیار سخت است.
اگر یادم باشد برای “پدر ” گفته بودم:
من در ۷ سالگی ۲۸ سالم بود،
در ۲۸ سالگی ۴۰ ساله شدم،
و الان در ۵۰ سالگی ۷ ساله هستم.
اروند نازنین
بیاد داری آن داستان لواشک ترش را ؟
حسی عجیب تو را فرا گرفته بود ،
ذهن را به پرواز درآوردی،
انوقت بستر دیدن با ” چشم قلب ” برایت فراهم شد
اگر چه ترش مزه بود .
و باز بیاد داری ماجرای آن سینی پر از پیتزاو نوشابه را؟
“پدر با ” چشم قلب ” ( بخوان دل ) صحنه را دید و آن چنان کرد ،
و فردا در راه بازگشت آنچه را با هوشمندی ها و ذهن خوش نقشش یافته بود در آن گفتگوی عمیقن زیبا با تو در میان نهاد .
از عکس های مهدی مصباحی بگویم:
باز هم پدر با ” چشم قلب” به آن تکه رنگهای عجیب قشنگ نگاه کرده بود . تکه رنگهائی که درونشان پویائی ، تحرک و ربایش های ژرف زندگی نمایان بود .
اما تو فرای این زیبائی با رنگین کمان ذهن پویا و هوشیار خود برخ ما کشیدی که عکس نشانه هائی دارد از توان بهره گیری از هر چیز ، هرکس ،و………… در هر شرایطی.
اروند نازنین،
زندگی را باید زیست،
برای این زیستن باید که با هوشمندی از بستر خردورزی بینائی دیدن با ” چشم قلب” را بیابی.
در این پیمایش به ژرفائی میرسی که با این متر ها نمی توان اندازه گرفت .و بعد در آن ژرفا،
حس عجیبی تو را فرا میگیرد ،
و بعد ،
نگاهت گرم می شود ،
نگاهی گرم و صمیمی به همه چیز ، همه کس ، همه جا ،
به دیگران کنار خود ،
به آب ، آسمان ، پرنده ها،…..
به سبزینه گیاهان ،
وبعد دچار میشوی ، دچار که شدی آنوقت میتوانی اهلی کنی ، اهلی شوی.
وقتی اهلی شدی ،
وقتی اهلی کردی ،
اگر بخواهی زندگی را نقاشی کنی میبینی،
مداد رنگی سیاه و خاکستری ات نو نو مانده و نوک هایشان تیز تیز است
اما مداد های سبز ، قرمز ، زرد ، آبی ،…… همه کوچک شده اند با نوک های به ته رسیده
به پدر بگو
” دریچه های شعور مرا بهم بزنید
روان کنید مرا بدنبال بادبادک های آن روز ها
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید “.
پاسخ:
نوشته ات را خواندم … یکبار هم پدرم برایم خواند … گفت: نظرت چیست؟ خندیدم … احساس کردم شما باید مرا خیلی دوست داشته باشید که اینگونه برایم می نویسید … نوشته ات را می گذارم برای وقتی که هم قد غزل تو شدم … شاید جوابت را دادم عمو …
۲۲م دی ۱۳۸۸ در ۱۹:۲۳
ما تو اداره مون ۳ تا خرگوش داریم . خواستی بیا عکس اداره مون تو وبلاگم ببین پسرک شیطون.
این خرگوش های شیطون امسال زمستون غذاشون با ماست.
روزهایی که گشنشونه تا ما رو میبینن بدو بدو میان جلو اما
اما امان از روزی که سیرن. ۳ تایی من و دوستام صداشون میکنیم اما انگار نه انگار. دریغ از یه نیم نگاه به ما.
راستی یادم رفت معرفی کنم . من دوست سروی هستم. خیلی وقت نیست وبلاگ تو و بابات رو میخونم. حدود ۲ ماهه. اما این اولیسن باره برای تو پسر مهربون و شیطون نظر میذارم
۲۲م دی ۱۳۸۸ در ۲۱:۱۵
سلام بر یک مهندس کشاورزی دیگر! خوشحالم که با خرگوش ها دوست هستید. رویه تونو ادامه بدین به طور منظم و سر یه ساعت خاص … حتماً خرگوش ها اهلی تون خواهند شد. شک نکنید. در ضمن می بینم که یه شباهت دیگه هم با پدرم دارید! ندارید؟
۲۳م دی ۱۳۸۸ در ۲۱:۲۰
اروند جان نمیدونی من چقدر اون شباهت بین من و بابات رو دوس دارم
۲۴م دی ۱۳۸۸ در ۰۰:۱۲
و البته شباهت با من! نه؟
۲۴م دی ۱۳۸۸ در ۱۵:۲۷
صد در صد
۲۴م دی ۱۳۸۸ در ۱۶:۴۶
البته خداییش تظاهرات دیداری من در مجموع کمک کرده تا بی نهایت بامزه تر و تو دل برو تر و با نمک تر و … باشم! درست بر خلاف پدر! نه؟ (البته تو را نمی دانم! می دانم؟)
۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۵۵
سلام اروند جان! من می خوام برم این خانوم رو ببینم. می شه بگی چه ساعتی دیدیش؟
۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۶
سلام و درود … حدود ساعت ۱۰ صبح.