اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!

دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم …
رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره …) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم:
من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟
آقا دوس داشتم اونجا بودید و می‌دید که بچه‌های کلاس چه جوری از سر و کول هم بالا می‌رفتند تا مدادشونو به من بدهند!
تازه اون موقع بود که فهمیدم  من چقدر در کلاس و بین هم‌شاگردی‌های عزیزم – پوریا اکابری، آروین یزدانی، امیرحسین هامون نورد، سینا ابراهیم زاده، هیراد جوادی، امیر طاها رمضانی، علیرضا حیدری و فرخ ایزدی – محبوبیت دارم.
وقتی اومدم خونه ماجرا رو واسه مامانی و پدر تعریف کردم … اون‌ها به دقت به حرف‌های من گوش کردند … بعد ازشون پرسیدم:
واقعاً چرا بچه‌ها اینقدر منو دوست دارند؟
پدر گفت: واسه این که بعضی آدما کلاً مغناطیس دارند!
گفتم: مغناطیس یعنی چه؟
گفت: همون مهره‌ی مار خودمون!
خلاصه من که چیزی نفهمیدم! شما فهمیدید؟

راستی!
این پروانه‌ رو هم روز تولد پدر، براش کشیدم و بهش هدیه دادم … قشنگه! نه؟

یه چیز پدرونه!
خیلی خوبه که آدم در بین دوستاش بتونه محبوب باشه، ولی از اون بهتر اینه که بتونه این محبوبیت‌شو حفظ کنه … نه؟

Popularity: 15% [?]

  • Balatarin
  • del.icio.us
  • Digg
  • BlinkList
  • Fark
  • Furl
  • NewsVine
  • Reddit
  • Technorati
  • YahooMyWeb

۸۸ نظر درباره “ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!” داده شده است.

  1. شقایق گفت :

    چه عیار سنج خوبی پیدا کردی اروند جانم! یادم باشه امروز برم وسط اتاق وایسم بگم کیست که مرا یاری کند!؟
    ببینم چند نفر از این هجده نفر بهم کمک می کنن؟؟؛ آآممما اگه مثل تو باهام برخورد نشد چی!؟

    پاسخ:

    می دونی؟ خانم معلمم همیشه می گه: اروند جان تو بی نظیری … چون که همه بچه ها رو دوس داری و مواظب همه هستی … فکر کنم اگه شما هم واقعاً همه همکاراتونو دوس داشته باشید، اونها هم دست رد به سینه تون نمی زنند! می زنند؟

  2. شقایق گفت :

    کادوی تولد پدر بی نظیره ؛ از اون سوراخ تعبیه شده در بالای کار هم پیداست که باید دو رویه باشه ؛ آره؟

    پاسخ:

    آفرین به هوش و دقت نظرتان. درسته … دو رو هست … واسه اینکه می خواستم به اتاقش آویزوون کنم! اما این بی معرفت تنبل (پدر را می گویم) در اون حالت ازش عکس نگرفت!
    حالا می گی چیکارش کنم؟

  3. شقایق گفت :

    شمع های کیک پدر کم نیست؟من نگران بودم یه وقت خدای نکرده خونه تون نیاز به آتش نشان پیدا کنه!
    (;

    پاسخ:

    نه بابا! همش دو تا دسته چهارتا بود به نشانه پایان جفت ۴ اول زندگی!

  4. شقایق گفت :

    با اون یه چیز پدرونه که اگه به جای صورتی ، سبز بود دیگه محشر می شد , خیلی موافقم.این که مهره مار داشته باشی شرط لازمه نه کافی.

  5. اروند گفت :

    باشه! این دفعه می گم که سبز بنویسه! درود …

  6. شقایق گفت :

    منم با نظر خانم معلمتون خیلی موافقم.

    می دونی ,تو همه ی دنیا و زندگی آقای پدر هستی(حالا اگرهم همه اش نه بیشترش!) , برای همین کاریش نکن!بوسش کن!

    پاسخ:

    می خوام اون کارو کنم … منتها به نظرم زیاد طرفیت نداره و خداییش می ترسم پررو بشه! نمی شه؟

  7. پارسا گفت :

    من حاضرم همه مداد ها و روان نویس ها و خودکارام رو بدم به خانم شقایق!به خاطر همون اخلاقی که معلمت در تو می شناسه و همه تیم ما در ایشان

  8. اروند گفت :

    آفتاب آمد دلیل آفتاب … دیدی گفتم شفایق!
    راستی آقا پارسا! بالاخره اونقدر دست اون کمرباریک رو نگرفتی و نرفتی به باغ هنرمندان که هاملت کوچولو واقعاً رفت دانمارک!!

  9. شقایق گفت :

    خجالت کشیدم!
    مرسی لطف دارید.

  10. شقایق گفت :

    مامان باباها هیچ وقت پررو نمی شن فقط وقتی شما آدم کوچیک ها بهشون اظهار عشق می کنید یه دفعه یک فوج پرنده مهاجر توی دلشون پر می کشه…

    پاسخ:

    ولی پدر می گه الان اوضاع پرنده های مهاجر خوب نیست و طفلکی ها هر جا می رن به تالابهای خشک شده برخورد می کنند! نمی کنند؟

  11. پریسا در دریای خوشبختی گفت :

    اره راست میگی..حفظ محبوبیت مهم تر از ایجادشه!

  12. اروند گفت :

    درود بر دریای خوشبختی که همچنان پریسای عزیز در آن شناور است …

  13. شقایق گفت :

    پدر راست می گن…

  14. اروند گفت :

    راستی! پس برای نجات تالابها باید چیکار کرد؟

  15. شقایق گفت :

    از پدر بپرس هر چی گفتن من تایید می کنم!

  16. اروند گفت :

    چشم … می پرسم!

  17. سانی گفت :

    پدر راست میگه بعضی از آدمها ذاتا دوست داشتنی هستند مثل اروند خودمون.
    خوشحالم که اینقدر محبوب هستی و حتما هم این محبوبیت رو همیشه حفظ می کنی.
    کادوی تولد پدر هم خیلی زیبا بود. دستت برای این کاردستی زیبا درد نکنه.
    اروند خان برای تولد من کادویی چیزی در نظر گرفتی؟! چند روز دیگه اژدها متولد میشه ها!

    پاسخ:

    سانی جان قرار شد هر وقت دیدمت یک دستگاه حباب ساز بهت کاد بدم! مگه قرار نشد؟ بهمنی ها که مثل خردادی ها از هر چیز دو تا نمی خوان! می خوان؟

  18. پارسا گفت :

    آره باید یه تئاتر دیگه پیدا کنم و به علاوه یه گردن بند الماس به قول پدرت کنم و ماجرا رو ختم به خیر کنم!

  19. اروند گفت :

    در این زمینه (یعنی ختم کردن ماجراهای سرخ به سرانجام خیر) حتماً با عمو آرش مشورت کن عمو جان!

  20. اشکار گفت :

    عجب حیات بزرگی دارید! بیا و به درویش خان بگو چند لانه چوبی درست کند تا پرنده ها در آن آشیانه بگذارند
    اگر در حیات خانه درت نارنج و ازگیل ژاپنی بکارید قشنگ می شود

  21. اشکار گفت :

    ۱۴ اسفند زادروز خجسته میلاد تولد منه برام کادو چی میخری؟

    پاسخ:

    چه جالب … شما در روزی آمدید که مصدق بزرگ رفت!

  22. پارسا گفت :

    عمو آرشت فعلا مهره اش سوخته!تا باز کی رو عاقبت به خیر کنه!

    تا حالا کسی به من عمو نگفته بود!کیف داشت

    پاسخ:

    چه وجه تشابهی! درست مثل عمو آرش! نکنه مهره شما هم به همون دلیل که سارا خانوم سوخت، سوخته! نه؟
    در ضمن قابلی نداشت عمو!

  23. اشکار گفت :

    عجب!این حیات به این بزرگی جان می دهد برای درویش پارتی!!!
    باید همه درویش دوستان از م….مدلی خان و ناصرالحکما تا هومان خان وآلاله و بهناز و شهناز همه به صرف پیتزا در حیات جمع شوند

    پاسخ:

    در باره این آلاله و بهناز و شهناز بیشتر توضیح بده ببینیم کی هستند؟

  24. اشکار گفت :

    نمیدونی بابا درویش چقدر محبوبیت داره حتی حاج آقای ادارشون هم عاشقشه من رو هم که کشته چیزیه در حد الویس پریسلی اگر به رودهن بره دیگه برگشتی براش نیست مرد به این نازنینی همای سعادته که بر سعادت آباد سایه افکنده

  25. اشکار گفت :

    راستی درویش خان چه غذاهایی دوست داره بردمش کاستاریکا براش درست کنم؟چه موسیقی دوست داره؟

  26. اشکار گفت :

    چرا در مراسم رسمی تولد کت و شلوار نپوشیر؟ کراوات چرا نزد؟

    پاسخ:

    چون اتفاقاً مجلس کاملاً خودی بود و رسمی نبود!

  27. سانی گفت :

    درسته اروند جان قرار همین بود. یادم رفته بود… پس باید بگم به امید دیدار تا به حباب سازم برسم :)

    پاسخ:

    به امید دیدار … و البته تولدتون هم در غربت پیشاپیش مبارک باشه …

  28. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین
    میدونی اوج لذت بردن از حضور دیگر ” انسان ” های کنار تو چه زمانی است ؟
    آن زمان که تو بدانی کسی تورا دوست دارد .
    دوباره میگویم : تو ( خویشتن خویش تو ) درک کند که کسی تو را دوست دارد .

    نه آنکه کسی بگوید که تو را دوست دارد . یا نماد های دوست داشتن را به تو هدیه دهد .

    در چنین فضائی زندگی عجیب گرم و پر طراوت و زیبا است .

    باورم این است که بزودی به این درک خواهی رسید .
    نشانه های آن همین هاست که میگوئی

  29. اروند گفت :

    آره … نمی دونی مامانی و پدر چقدر از این کار من کیف کردند عمو محسن عزیز.

  30. سروی گفت :

    اول اینکه مطمئنم اون پروانه ، بهترین هدیه ای بود که پدر بعنوان کادو تولد گرفت .

    دوم اینکه قربون اون دل کوچیک ِ قشنگ ِ مهربونت برم .

    سوم اینکه اینکه بدونی دیگران ، اطرافیانت بدون چشمداشت، بدون توقع دوستت دارن حس خیلی قشنگیه .

    راستی یه چیزی بهت بگم هیچوقت یادت نره … هیچکس ، هیچکس ، هیچکس تو دنیا به اندازه ی پدر و مادر بچه هاشون رو دوست ندارن و هیچکس به اندازه ی اونها نگران آینده ی بچه ها نیستن . حتی وقتی عصبانی هستن یا از دست بچه هاشون دلخورن ، فقط به سعادت اونها فکر می کنن .

    ببینم تو دعایی ، جادویی ، وردی ، چیزی بلد نیستی که بخونم ، این مدیر مدرسه مون با من مهربون بشه؟ هر راهی رو بگی امتحان کردم . مشکل اینجاست که وقتی می بینه بچه ها با من رفیقن ، بیشتر اذیتم می کنه .

  31. اروند گفت :

    من فقط می تونم واسه ی اون مدیر مدرسه تون آرزوی شفای عاجل کنم … همه مدیرها در همه جای دنیا دنبال معلم هایی می گردند که بتونند با شاگرداشون ارتباط یهتری برقرار کنند و آنها را به مطالعه و ماندن در کلاس و مدرسه بیشتر راغب سازند؛ اونوقت مدیر شما به جای این که شما رو روی سر بذاره و حلوا حلوا کنه، اذیت هم می کنه!
    من متاسفم برای اون مدیر بالادست تر که متوجه خسرانی که چنین مدیرانی به آموزش و پرورش کشور وارد می کنند، نیست!
    امیدوارم البته شما ناامید نشوید و مثل کتینک در “انجمن شاعران مرده” پا پس نکشید … هیچ وقت صحنه پایانی آن فیلم ماندگار را فراموش نمی کنم … آنجا که شاگردان کلاس همه با هم و به افتخار معلم دوست داشتنی شان بر روی نیمکت ها رفته و در سکوت ایستادند و به اخراج او اعتراض کردند …
    درود …

  32. سروی گفت :

    بعضی روزها خیلی نا امید و خسته می شم اما باز هم بچه ها به من انرژی می دن . دیدن اون چشمهای شاد و سرخوش ، بهم انرژی می ده.

    یه روز مدیرمون خیلی اذیتم کرده بود . مجبورم کرده بود کلاس کامپیوتر رو تو آبدارخونه تشکیل بدم! فکر کن!

    برای تحقیرم ، نشون دادن قدرتش … یا هرچی ! واقعا نمی دونم . جالب اینه که اصلا فکر نمی کنه اولیاء میان اعتراض می کنن . مثلا مدرسه ی غیر انتفاعیه . منم زنگ زدم به رئیسم تو مجتمع فنی و بهش اطلاع دادم .اون هم گفت صبر کن تا من بیام . من هم کلاس رو تشکیل ندادم و روی صندلی نشستم . دلم می خواست گریه کنم . همین طور که داشتم فکر می کردم و غصه می خوردم ، یهو یکی از بچه های کلاس دوم اومد طرف ، تصور کن من نشسته بودم و اون ایستاده اما قدش از حالت نشسته ی منم کوتاه تر بود . اسمش ” هلن ” هست . دست کوچیکش رو گذاشت رو شونه ام ، صاف نگاه کرد تو چشمام و گفت ” خاله ساحل به نظر میاد امروز گرفته اید ”

    اینکه یه دختر کوچولوی ۸ ساله غصه ات رو بفهمه اما یه خانم مدیر ۵۰ ساله نفهمه خیلی دردناکه .

    سرم رو بالا گرفتم دیدم چشمهای قشنگشون رو دوختن به من . بلند شدم تو همون آبدارخونه درس دادم، فقط بخاطر بچه ها .

    از این خاطره ها زیاد دارم ، مثلا “آوا ” کلاس اولیه ، هر وقت دلش برای مامانش تنگ میشه ، هر جا که باشم ، میاد منو پیدا می کنه ، بغلم می کنه می گه ” مامان من می شی؟ ”

    روژان ، بیش فعاله. خیلی خیلی شیطون . نمی تونی تصور کنی . همه از دستش شاکین ، یه بار سر گنجشک رو زنده زنده کنده ! فکر کن! اون وقت این جونور فقط تو کلاس من آروم میشینه . بهش گفتم کمک مربی من هست و تو کلاس کمکم می کنه.

    آخ.. نمی دونی چقدر بچه هام رو دوست دارم … اما بعضی وقت ها ، بعضی وقت ها ، دلم از دست آدم بزرگ ها خیلی می گیره .

  33. اروند گفت :

    عجب! پس بگو اون روز که خانوم باطبی – معلمم – بهم گفت: اروند بیا بشو کمک دست من و در کار مدیریت کلاس به من کمک کن، منظورش چی بود؟! پس درواقع می خواسته از دست شیطونی های من در کلاس خلاص بشه! یادم باشه فردا حالشو بگیرم! نگیرم؟
    راستی! باهات موافقم … امان از دست این آدم بزرگا! بخصوص اونایی شون که فکر می کنند خیلی هم عقل کل تشریف دارند! ندارند؟
    سلام منو به هلن برسون! خوشگل هم هست حالا؟!

  34. سروی گفت :

    اِ … پس خانم معلم تو هم از این کلک ها بلده؟ وش خوبیه . به بچه های شیطون مسئولیت می دیم تا یه ذره آروم بشن . خیلی وقت ها هم موثره.

    راستی ، مگه تو هم شیطونی؟

    پاسخ:

    اوووووه چه جورم! باید بودی گفتگوی امروز خانم باطبی با پدرم را دم در مدرسه گوش می کردی!

  35. سروی گفت :

    همه ی بچه های من خوشگلن اما بعضی ها خوشگل ترن .هلن هم خوشگله اما مطمئن باش بخاطرش هیچ جنگی اتفاق نمیافته.

    اگه دختر خوشگل می خوای ، می تونم لیلی و لِنا رو بهت معرفی کنم. خواهرن . لیلی کلاس دوم و لِنا پیش دبستانی . لِنا هم خوشگل تره ، هم شیرین زبون تر از لیلی .

    الان مشکل مادر بچه هات حل شد؟

    پاسخ:

    باشه! روی لنا کار می کنم … البته فقط کار می کنم! قول قطعی نمی دهم! چون چند تا کیس دیگه هم هست! نیست؟

  36. پارسا گفت :

    استاد!کی گفته مهره ما سوخته ؟ داشتیم؟
    هه هه!سارا!؟اسمش رو هم می دونین؟!بابا اینجا همه خودی اند انگار!
    البته اسمشو پیش من نیارین که دلخورم ازش؛ به عقیده من این مشکل خودش غم فقدان مادرش را معضل کرد!

    پاسخ:

    خوشحالم که مال تو نسوخته … مهره ات را می گویم! با دلخوری ات همراه هستم … هر چند نمی توانم یک طرفه با قاضی بروم … باید مجال داد تا سارا خانوم هم از خودش دفاع کنه! نه؟

  37. پارسا گفت :

    می شه مشکل مادر بچه های منم حل کنید!؟:)

    پاسخ:

    من فکر می کنم که منظور تو از نوشتن این عبارت، دقیقاً خود این عبارت نیست! نه؟
    در واقع باید بعد از مشکل و قبل از مادر، کلمه “یافتن” را هم اضافه می کردی! نمی کردی؟
    در وضعیت کنونی، جمله ات آدم را یاد گاف های سرخ آرش کماندار عزیز می اندازد! نمی اندازد؟

  38. پارسا گفت :

    امروز سرتون شلوغه ها استاد؟این ۲۷امین باره که می آم!

    پاسخ:

    شرمنده پارسا جان … البته می بینم که انگیزه هم قوی بوده برای آمدن! به هر حال موضوع سر مادر بچه هاست گویا! نه؟

  39. حسین گفت :

    میگم……………..هاپچوم م
    ببخشید یادم رفت…
    برمی گردم دم دم
    با با با شه؟

  40. حسین گفت :

    راستی بابا خوبه؟سلام برسون لطفآ…باشه؟

  41. اروند گفت :

    چشم … سلامت باشید.

  42. حسین گفت :

    اروند جان سرماخوردم خب؟
    نباید با کسایی که دوستشون دارم دست بدم خب؟
    آدم باید با دوستاش دست بده ، مگه نه؟
    پس من نباید با دوستام دوست بشم.
    درکل من گنا دارم.دارم.ندارم؟
    ممنون میشم بدون اینکه فکر کنی جوابمو بدی!
    منتظر یاری سبزت هستم.باشه؟

  43. اروند گفت :

    چه کمکی از دست من ساخته است؟ قرص سرماخوردگی کودکان دارم ها!

  44. حسین گفت :

    خداوند مارا با این علامت سوال(؟) تنها مگذارد رد.حیرانم از این درستیه نگاهت .امیدوارم پاکی تبارت چون قرص بر ذهنم دارو شود.

    پاسخ:

    ممنون …

  45. پارسا گفت :

    چه مسرت بخش که امدم و جواب داده بودید!
    نه جمله همون بود که گرفتید استاد!حالا می شه مظنون به گاف سرخ هم شد!و این که من قبلش گفته بودم نسوخته!
    من که گفتم باورنمی کنم !منظورم مهندسی کشاورزی است!

    پاسخ:

    خوشحالم که باور نمی کنی، یه موقع هایی آدم نیاز به تقویت روحیه داره! نداره؟

  46. پارسا گفت :

    راستی چرا دوستمون حیاط رو نوشته حیات شما هم هیچ چی نگفتین استادا؟

    من دارم فکر می کنم با اسم مستعار کامنت بذارم!در همین راستا فامیلیم حذف شده!!

    پاسخ:

    ای بابا! تو اگه جای اون دوستمون بودی که قاسم را می نوشتی: غاثم!
    در ضمن فکر خوبیه! اسم مستعار را می گویم!

  47. پارسا گفت :

    در اضافه این که انگیزه ما خود شمایی اروند عزیز

  48. اروند گفت :

    آره … تو گفتی و مادر بچه ها هم باور کرد!

  49. پارسا گفت :

    البته شما آقایی ولی من کلن رابطه ام با بچه زیاد خوب نیست یعنی جز دغدغه هام نیست برای همین ترجیح می دم به مامانشون که خیلی مامان هم باشه فکر کنم!

  50. اروند گفت :

    این صداقتت منو کشته! نکشته! احتمالاً مادر بچه هارو هم خواهد کشت! نه؟

  51. پارسا گفت :

    آره!فکر کنم همین صداقتم اون رو هم کشته چون یه وقتایی که راستشو می گم می خواد موهاشو دو دستی بکنه!ولی همون وقت اگه خالی می بستم کلی هم کیف می کرد!

    پاسخ:

    برای همینه که انگلیسی ها می گویند: فقط اون راست هایی رو بگویید که طرف از شنیدنش، خوش به حالش می شه! “طرف” که می گویم، یعنی: مادر بچه ها

  52. پارسا گفت :

    به پدر بگو ! من جدی گفتم ماجرا تقویت روحیه نبود!
    من خوب آنالیز میکنم آقا!خوب!

  53. اروند گفت :

    به نظر می رسه تو هم خوب آنالیز می کنی؛ هم خوب فراکافت می کنی و هم خوب پیاده می سازی! نمی سازی؟

  54. پارسا گفت :

    خیلی راست نگفتن رو دوست ندارم حتی اگه فکر کنم اون خرمن موهای سیاه ممکنه به زمین لم یزرع تبدیل بشه!

    پاسخ:

    خب این روحیه ات احتمالا به خاطر اینه که هنوز ۳۰ سالت نشده، بذار از این مرض بگذری، اونوقت یه خورده بیشتر دوست خواهی داشت! می دونی که چی رو می گم! نه؟

  55. پارسا گفت :

    من آنالیز اکسپرت نیستم ولی تو دلوپ همون پیاده سازی به قول شما اکسپرتم!می گی نه از آذین بپرس!

    پاسخ:

    بابا اکسپرت … بابا پیاده ساز … بابا اسپشیالیست! دست ما رو هم بذار تو لیست!

  56. پارسا گفت :

    ببینم اینجا پرایوت کامنت نداره؟
    من اضافه بر اسم مستعار باید زیر میز قایم شم با این حرفایی که نیمه شبی دارم می گم

  57. اروند گفت :

    شرمنده … مرغی که پرید دیگه پریده! منتها نگران نباش! اگه آرش کماندار هنوز زنده مونده و الان مشغول طی دوران نقاهت در سواحل خشکیده ارومیه است؛ دلیلی نداره که پارسا زنده نمونه! دلیل داره؟

  58. پارسا گفت :

    زنده است…اما ارومیه رو من نگفته بود!نه؟!

    لیست که دست شماست استاد!ما جز دانشجوهای ستاره دار اون پایین مایین ها هستیم!

    پاسخ:

    خوشم می آد که حتا نصف شبی هم حواست به اندازه کافی جمع جمع! نه؟ هر چند خودت گفته بودی! منتها احتمالاً یادت رفته! نرفته؟
    راستی! دانشجوی ستاره دار رو خوب اومدی … کلاً من از ستاره خوشم می آد! تو چی؟

  59. پارسا گفت :

    پس بذارین از سی سال بگذرم ببینم شما چی می گین!

    دارم ایمان می ارم به این حدس هاتون!سنم !

  60. اروند گفت :

    مگه تا حالا ایمانت سست بوده فرزندم؟!

  61. پارسا گفت :

    اُه اُه امیدورام گذار خانم مهندس حالا حالا ها این وری نیفته!اصلا یادم نبود

    پاسخ:

    نه! خیالت راحت تا چند ساعت دیگه پیداش نمی شه!

  62. پارسا گفت :

    نه!ایمانم محکم تر شد دکتر جان!

    ولی ارومیه رو من نگفته بودم ها!حالا مهم هم نیست

  63. اروند گفت :

    خب الحمدالله … در مورد ارومیه هم موافقم! مهم نیست … ولی تو گفته بودی!!

  64. پارسا گفت :

    منم از ستاره خوشم می آد!خصوصا وقتی اون ستاره نشون می ده تو یه چیزی بیشتر از بقیه می دونستی که بهت ستاره چسبوندن!
    البته از ستاره می تونه ایهام داشته باشه!

    پاسخ:

    اصلاً هر چیزی می تونه ایهام داشته باشه! نمی تونه؟ مثل خود اسم پارسا! نه؟

  65. پارسا گفت :

    تا چند ساعت دیگه رو آره!ولی بعدش رو چه کنم استاد!

  66. اروند گفت :

    بعدش را برو به درگاه کرام الکاتبین نذر و نیاز کن!

  67. پارسا گفت :

    حالا اینقدرا هم ترسناک نیست !هست؟(مدل شما نوشتم!)

    پاسخ:

    همه آدمهایی که مرد نیستند، به اندازه کافی می تونند خطرناک باشند، به خصوص اگه مهندس هم باشند! این را هیچوقت از یاد مبر پارسا جان!

  68. پارسا گفت :

    ایهام اسم پارسا؟
    منظورتون بر عکس نهند نام زنگی کافور که نیست ایشالا؟!!

  69. اروند گفت :

    نه منظورم اون نیست! خیالت راحت …
    اما برو بالاتر!!

  70. پارسا گفت :

    فکر کنم با این جوابی که دادید حالا دیگه حساب شما با کرام الکاتبینه!
    من میگم بیاین کل این مکالمات شبانه رو حذف کنید جون من!

    پاسخ:

    شرمنده! این کار با روح رکن پنج دموکراسی که همین وبلاگنویسی باشه، در تناقضه!

  71. پارسا گفت :

    اوپس خیالم راحت شد چون فکر کردم شما هم فهمیدین من بر خلاف اسمم پارسا نمی باشم!
    بالاتر؟تا طبقه چندم؟

    پاسخ:

    به طبقه نمی رسه!

  72. پارسا گفت :

    استاد به جوونی من رحم کنین اگه دمپایی زنونه چیزی از اون ور پرت شد جاخالی ندین بخوره به من ها !
    نصفه شبی شما رو گرفتار خودم کردم!

    من فردا یه کار باید تحویل بدم!و عین خیالم نیست و دارم از صبحتهای شما واقعا لذت می برم.تجربه دلپذیری بود استاد.ممنون

    پاسخ:

    نه نگران نباش! من همزمان دارم یک مقاله برای روزنامه پول می نویسم و یک مقاله هم در باره روز جهانی تالابها برای خبر آن لاین تهیه می کنم … یکی دو یادداشت هم بر روی مهار بیابان زایی قرار می دهم. به کامنتهای آن طرف هم جواب می دهم و وبلاگ اروند را هم بروز می کنم. تازه فردا هم باید در مراسم روز جهانی در دانشگاه شهید بهشتی شرکت کنم …

  73. حسین گفت :

    ممنون که ممنون!
    قهر۲ سلام ، خوبی خودمجون؟
    من میرم پیش باباجونت دلت آب ب ب ب !.

  74. اروند گفت :

    اشکالی نداره! من دلم خیلی بزرگه!

  75. حسین گفت :

    باباجونت بامن قهره منم با شما حالا من چیکار کنم؟
    ای کاش من هم پنگوئن بودم!

  76. اروند گفت :

    حالا چرا پنگوئن؟

  77. حسین گفت :

    پنگوئن دور می باشد.
    زمین وزن راه رفتن پنگوئن را روی یک پا حس میکند.
    چشماش خوشکله.اندامش بیسته.دستاش کوتاهه. سیاه و سفیده جز جاهایی که به طنازی ملون و درخشانه.میخندیم به راه رفتنش ۱ ساعت بعد می فهمیم کمی احمقیم(گروه اقلیت مجالس) ،نجیبه،یه شوخیه مثل یه بادکنک که مونده رو زمین. زندگی نمیکنه مگر بر سپیدی و ….
    اینها و بیشتر مساوی یک کلمه=ببخشید ، قهر بده

  78. اروند گفت :

    چه تعبیر زیبایی … خیلی استفاده کردم.
    درود …

  79. شقایق گفت :

    ساعت ارسال و دریافت ِ کامنت ها از خود کامنت ها جالب تره!

    البته من اینو نوشتم که نوشته باشم اصلا اصلا گذرم به اینجا ها نیفتاده!خیالتون راحت!

    پاسخ:

    من که خیالم از اول هم راحت بود … ولی اون طفلکی رو نمی دونم! می دونم؟

  80. پارسا گفت :

    اوه!خیالم راحت شد!

    پاسخ:

    آره جوون خودت! تو گفتی و من هم باورم شد! داره الان دلت تاپ تاپ می زنه! نمی زنه؟

  81. سروی گفت :

    فکر کردی لنا رو دست پدر و مادرش مونده که حالا تو بخوای روش فکر کنی پسرم . از همین الان پشت در خونه شون از کشته ، پشته درست شده .

    امروز تو کلاس بهش می گم : آفرین لنا ، کارت خوبه ، من ازت راضی ام

    بهم میگه : من خیلی خوشم میاد که شما الکی از من تعریف می کنید!

    اروند جان باید بری ته صف … لنا خانم کلی خاطر خواه داره.

    پاسخ:

    اتفاقاً چون می دونم خاطرخواه داره گذاشتمش تو لیست انتظار!
    فکر کردی هر کسی می تونه بره تو لیست انتظار اروند؟!

  82. هومان خاکپور گفت :

    اروند من رو هم به این همه دوستدارات اضافه کن …

  83. هومان خاکپور گفت :

    اروند من رو نه ما رو هم به این همه دوستدارات اضافه کن … باشه.

  84. اروند گفت :

    ای به چشم عمو جان … سلام مرا به خاله حمیرا و نیلوفر و علی هم برسان …

  85. سروی گفت :

    عجب! یه وقت کم نیاری پسرم؟!

  86. اروند گفت :

    چشم دخترم!

  87. پارسا گفت :

    از کجا فهمیدی ناقلا؟

  88. اروند گفت :

    ببخشید ها … مثل این که ما خون درویش در رگ هامان (به قول عمو محسن!) جاری است …

نظر بدهید







اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.
 
Rodney's Search Widget plugged in.