وقتی که همه حیرتزده ما را نگاه میکنند!
دیروز که داشتیم با پدر میرفتیم مدرسه، یه اتفاق بامزه افتاد … چون که به طرز عجیب غریبی احساس کردیم دقیقاً در مرکز توجه عالم قرار گرفتهایم و همه دارند با حیرت و سؤظن و … ما رو نیگا میکنند!
این پدر طفلکی من هم، اوّل خودشو چک کرد ببینه چیزی رو موقع پوشیدن از قلم ننداخته باشه! که به خیر گذشت … بعد دربهای ماشین رو و سپس چراغهای خودرو و … خلاصه نه اون و نه من متوجه نشدیم که چرا مردم امروز اینجوری تو خیابون دارند ما رو نیگا میکنند؟!
حتا تو میدون کاج که همیشه این موقع صبح شلوغه، یه آقای راننده همچین به ما نیگا میکرد، که حواسش پرت شد و نزدیک بود گامبی بخوره به ماشین جلویی!! که ناگهان من مثل ارشمیدس کشف کردم که ماجرا چی بوده!!
بله ماجرا این بوده! و ما تمام طول راه را اینگونه آمدیم و خداییش شانس آوردیم که کیف مدرسهام نیافتاده بود زمین!
از بس که من و پدر جفتیمون سر به هوا تشریف داریم! نداریم؟
حالا فکر کن مردم چی داشتند حدس میزدند با دیدن این صحنه … این که دو تا آدم جنتلمن راه افتادند تو خیابون و با خونسردی دارند، کوله پشتی بچههای دبستان را سرقت میکنند یا شاید هم بدتر! نه؟
این هم بازسازی صحنه جنایت!
می دونین؟
حالا که فکرشو میکنم، میبینم بعضی وقتا یه کارای بی ربط و ظاهراً احمقانه تا چه اندازه میتونه یه روز متفاوت واسه آدم درست کنه و اونو از کابوس تکرار نجات بده! یه روزی که تا ابد تو خاطرش هم میمونه و با یادآوریش، خنده روی لباش میشینه! نه؟
Popularity: 15% [?]






۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۴۲
ها ها ها ها
خیلی باحالین جفتتون.
منم یه بار کوله ام رو روی سقف ماشین پدرم جا گذاشته بودم و البته گمش کردم!شانس آوردی پسر!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۵۶
واقعاً گمش کردی؟ حالا چی توش بود؟
راستی! موافقم باهات … این که خیلی باحالیم جفتمون!
ولی خداییش تو هم باحالی! می دونستی؟
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۶:۱۹
اروند بدان و آگاه باش که هنوز به مرحله خوش تیپی درویش خان نرسیده ای
اگر درویش خان تنها کمی دور کمرشان را کوچکتر می کردند همای سعادت اینبار بر خیابان جردن می افتاد
اروند در ارمنستان داشتن شکم بزرگی که روی کمربند بیافتد را نشان مردانگی و خوش تیپی می دانند
دورد ویژه مرا به درویش خان برسان
در تهران تخم مرغ دوزرده هم در فروشگاه ها آورده اند یک بسته ۶ تایی به قیمت ۲۰۰۰ تومان خریده و با کره نیمرویی جانانه بساز و با نان سنگک و پیاز امروز برای درویش خان بیاور
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۷:۴۸
اتفاقاَ پدر استاد درست کردن تخم مرغ نیمرو مخصوصی است که بهش می گه: “سوپر هایبرید!”
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۰
می دونی اروند چی ِ این خاطره به نظر من از همه قشنگ تر بود ؛
این که تو و پدر بعد از اینکه متوجه این اتفاق افتادین ,
کلی دوتایی خندیدین و براتون یه روز خاطره انگیز شده تا جایی که این جا نوشتینش…
ولی ممکن بود واکنش یه خانواده دیگه به همین اتفاق به یه پس گردنی برای پسرک و یه روز اعصاب داغون برای پدرش ختم می شد!نه؟
واقعا کاش یاد بگیریم و یاد بدهیم که متفاوت ببینیم و زندگی کنیم!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۲
متوجه این اتفاق شدین!نه افتادین!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۴
آخه اگه قرار پس گردنی زدن باشه؛ باید یه دونه اون به من می زد که چرا کیف مدرسه رو آویزون آینه ماشین کردم!
و یه دونه هم من به اون می زدم که تو چه راننده حواس پرتی هستی که کیف رو اونجا ندیدی!
واسه همین از خیر پس گردنی گذشتیم و تصمیم گرفتیم فقط به ریش هم به خندیم!
البته پدر به ۲۹ بیل من خندید و من هم به ۳۰ بیل و هم به ریشش!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۱۷
آهان!به نکته خوبی اشاره کردی!من از این منظر ندیده بودمش!!
پاسخ:
بیا … این هم یه منظر جدید دیگه! نه؟
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۳۹
کلی خندیدم
) داشتم می رفتم دانشگاه گفتم بذار یه سر به اروند بزنم بعد برم. چه خوب شد روحیه ام عوض شد :*
پاسخ:
روحیه من هم با دیدن تغییر روحیه تو خوب بود؛ خوب تر تر تر شد!
درود …
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۷
باحالی از خودته گل پسر
آره گم شد!هنوزم حسرت چیزایی که گم کردم رو می خورم !
توش چیا بود :همه کارت ها م , جزوه های ارشد,دوتاگوشی , پول و از همه بدتر یه کادوی گرون واسه ولنتاین !
پاسخ:
آخ آخ این آخری واقعاً سنگین و دردناک بود. تصورشو بکن اگه چنین اتفاقی برای آرش می افتاد، مهره اش خیلی زودتر می سوخت! نمی سوخت؟
امیدوارم مال تو اینجوری نشه! که البته ظاهراً نشده! نه؟
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۸
وااااااااااااااااای ! فوق العاده بود!
خیای باحال بود . حتما خیلی خندیدین. البته اگه بابای من بود روزگار من رو سیاه و کبود می کرد . اصلا هم فکر نکن که یه ذره تقصیر رو به گردن می گرفت .
به همه چیز فکر می کردم الا اینکه کیفت رو رو آینه آویزون کرده باشی . حالا چرا اونجا گذاشته بودیش؟ داشتی بند کفشت رو می بستی؟
دیروز مخابرات زحمت کشیده بود و اینترنت رشت رو قطع کرده بود( پهنای باند رو گرفته بود ) . خیلی اعصابم خورد شده بود . یه جورایی معتاد اینترنت شدم . از دست مخابرات خیلی عصبانی بودم . الان که اومدم اینجا حالم خوب شد … البته هنوز یه ذره عصبانی ام .
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۲۵
دیدی ؟ شاهد از غیب رسید!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۰
قربونت شقایق جون … البته من سروی ام نه شاهد!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۴
آره دیگه !مهم اینه که از غیب اومدی!
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۲:۰۶
به شقایق:
غیب رو خوب اومدی شقایق جان …
به اروند :
آقا این ۲۹ بیل و ۳۰ بیل کپی رایت داره … کپی رایتشم مال منه…گفته باشم!
در ضمن ۳۰ بیل چیزی تو مایه های سیبیل آقای اینانلو است … بنده هم روش تعصب دارم .
پاسخ:
می دانم که تعصب داری … برای همین خواستم شیطنکی کنم! نکنم؟
۱۳م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۰۸
پدر یه شانس کوچولو آورد که کیف آبی برات خریده بود؛ نه؟
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۱
کلاً این آقای پدر آدم خوش شانسیه … وگرنه چنین رفقای گلی به تورش نمی خورد! می خورد؟
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۷:۴۵
تا جایی که به سبیل مبارک ایشان خدشه ای وارد نشود ، می توانید شیطنت کنید … اشکالی ندارد.
از آن روزی می ترسم که به گوش خودش برسد ، آن وقت حسابم با کرام الکاتبین است، نیست؟
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۰۲
خیلی هم مطمئن نباش! شاید الان هم رسیده باشد … گوشش را می گویم! حسابت را می گویم!!
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۹:۱۰
یا امام رضا!
شوخی می کنی دیگه ، نه؟ من قلبم ضعیفه از این شوخیا نکن… میمیرم ، خونم میافته گردنت اروند جان!
تصور می کنم آقای اینانلو پشت دوربین خیلی بداخلاقه! البته من اینجوری تصور می کنم ، نمی دونم چرا!
اگه به گوشش رسیده باشه که احتمالا باید همیشه مسیرم رو جوری تنظیم کنم که از شعاع یک کیلومتریش رد نشم …
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۰:۰۴
کافیه به این نکته فکر کنی که پژمان و اینانلو، دست کم یک روز در هفته ممکن است همدیگر را ببینند!
۱۴م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۲:۲۱
مگه دکتر نوروزی کمر به قتل من بسته که این مساله رو به آقای اینانلو بگه . تازه بگه ، یعنی ممکنه بگه از کجا اینو شنیده؟ یا مثلا خدای نکرده بگه اسم اون موجود مفلوکی که اینو گفته چیه؟
امکان نداره … اگر هم بگه از قول خودش می گه .. نمی گه؟ تو رو خدا نمی گه؟ خواهش می کنم!
چرا شما از این آیکونا ندارین؟ آدم بعضی وقت ها زبونش بند میاد از ترس نیاز داره با اون شکلک ها احساسش رو بیان کنه آقا!
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۴:۳۲
نه … معلومه که نمی گه! منتها فقط یه نشونی می ده و می گه برو تو وبلاگستان و خودت ماجراها رو بخون!
به همین سادگی و البته خوشمزه گی!!
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۹
جون اروند خان نباشه جون خودم!از اون موقع که غیب شدم در پی این بودم که مهره ام نسوزه پسر!
پاسخ:
به این می گویند یک دلیل محکمه پسند و مهره بر باد نده!
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۱
امروز هوا خیلی دونفره ست نه ؟
پاسخ:
چیه؟ هوس هوای دونفره کرده بودی؟ عمو سوخت! نه؟ مهره ات را نمی گویم! نگران مباش … دماغت را می گویم! نه؟
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۶
برای من خیلی جالبه که زمین گیر این جا شدم استاد.از کسانی که منو
می شناسن بپرسین(منظورم همان هجده نفر منهای دو است!و بیشتر از لیدر این جنبش!!) من اصلا اهل این مدل کامنت ها و وبلاگ های غیر کاری ام نبودم!
پاسخ:
این لیدر جنبش را خوب اومدی کلک! نیامدی؟
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۷
خلاصه اینکه ما مخلصیم دکتر جان
پاسخ:
دکتر که می گویی یعنی پدر یا پسر بعد از این؟!
در ضمن: آقایی …
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۳۰
خوب …خیالم راحت شد. آقای اینانلو با کامپیوتر و اینترنت و فضای سایبری میونه ای نداره . نمیاد اینورا!
پاسخ:
پس یادم باشد پرینت داستان را در اولین دیدار پیشکش شان کنم! نکنم؟
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۴۱
اروند جان من اگه شانس داشتم تو چنین روزی به این زیبایی و بارانی این همه تنها نبودم!استاد هم نیستن که ما از تنهایی در بیایم!
پاسخ:
از قضا دقیقاً به دلیل همین هوا بود که امروز نبودم رفیق! آخه من که مثل تو بدسلیقه نیستم! هستم؟ اگه مهره ات را بسوزانی یا بسوزد یا برایت بسوزانند! حقته!! از ما گفتن …
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۴۷
راستی ۴:۳۲ صبح بیدار بودی؟ برای یه پسر کوچولوی ۹ ساله اصلا خوب نیست.
پاسخ:
برای یه پسر کوچول موچول ۴۵ ساله چطور؟!
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۰
من می گم سروی جان که البته نمی دونم خانمید یا آقا؛ اینا که نیستن ؛ بیاین ما با هم حرف بزنیم!
پاسخ:
این پیشنهاد تو مرا یاد یک فیلمی انداخت که در آن دمی مور و رابرت رد فورد بازی می کردند … نام فیلم را یادت هست؟ تقدیم به تو!
۱۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۹:۴۷
مامانم گفته با غریبه ها حرف نزنم
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۹
اما جناب پارسا لیلازی، غریبه نیست سروی جان. امیدوارم به مرور شناخت بهتری از یکدیگر بدست آورید. در ضمن خدمت مادر محترم سلام برسانید و بگویید مرحبا به تربیت چنین دختر حرف گوش کنی!
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۲۹
برای پسرهای ۴۵ ساله هم دیر است . آدمیزاد به استراحت نیاز دارد . ندارد؟
در ضمن بزرگی تان را می رسانم . دارم روی مامان کار می کنم که بیاید خواننده ی وبلاگتان بشود . مامان خوب می نویسد اگر حوصله اش را داشته باشد .
شریعتی خواندن را مامان یادم داد . تمام کتاب های شریعتی عزیز را دارد . از همان دوران دانشسرا . همه اش را داده به من ، با شرط … که خوب ازشان مراقبت کنم و بخوانمشان .. همه شان را .
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۰
چه خبر خوبی … به مادر سلام برسانید و بگویید این کار را نکند! چون ممکن است اهلی شود! نه؟
من کویر شریعتی را بسیار دوست دارم …(من که می گویم، یعنی پدر!)
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۷:۲۱
مامان بیاد بهتره . اونوقت دیگه هی به من نمی گه : ” دختر ، اینقدر اینترنت بازی نکن! ”
در ضمن ، پرینت رو بدین به آقای اینانلو؟! مگه من چه هیزم تری به شما فروختم که اینطوری قصد جون من رو کردین؟
باشه ! پرینت رو بدین … اما یه کامت گذار مرده به دردتون نمی خوره . زنده باشم حداقل میام ۴ تا کامنت میذارم . مگر اینکه بخواین از شر من و کامنت هام خلاص بشین .
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۲۹
پس دنبال شریک جرم می گردی؟! می خوای بنده خدا رو آلوده کنی تا دیگه نتونه نصیحت کنه! عجب شیطونی هستی … فکر کنم لازمه که پرینت رنگی روی کاغذ گلاسه تهیه کنم! منتها سفارش می کنم طوری تنبیه کنه که همچنان بتوانید کامنت نویسی رو ادامه بدید!!
۱۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۴۷
بله! تو دیگه چرا اروند جان؟ تو که باید طرف من باشی . مگه نمی دونی چقدر مزه داره آدم پدر و مادرش رو شریک جرم کارهاش بکنه . امتحان کن . خیلی کیف داره . من با کوله باری از ۲۹ سال تجربه دارم اینو بهت می گم .
در ضمن ببینم اصلا چرا اقا یاینانلو باید منو تنبیه کنه . مگه اصلا من حرف بدی زدم؟ اینکه من رو ۳۰بیل آقای اینانلو تعصب دارم مگه بده؟!
بشنوه کلی هم خوشحال می شه.مطمئنم!
تازه آقای اینانلو عاشق غذاهای گیلانیه . وعده ی چند تا غذای محلی رو بهش بدم از سر تقصیراتم میگذره ایشالا.
( الان همه ی اینا رو گفتم که کم نیاورده باشم . تو که متوجه نشدی؟)
۱۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۰:۱۵
خیلی خوبه … همینجوری ادامه بده و به خودت تا می تونی روحیه عطا فرما!
۱۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۵۲
سروی خانم , عذر خواهی مرا با تعظیم بلند بالایی پذیرا باشید…
۱۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۳۵
استاد من امروز موفق شدم با آرش حرف بزنم , و کلی حس فضولیش رو تحریک کردم که بیاد ببینه اینجا چه خبره!
امیدوارم کارم نتیجه بده.
ولی هنوز دل و دماغ نداره در حدی که بهش کلی پیشنهاد بی شرمانه دادم ولی هچچچچچچ واکنشی نشون نداد!این آدمی بود که اگه چند روز می گذشت و پیشنهادی از این دست بهش نمی شد کل هیکل ما را مورد عنایت قرار می داد و خدمات ارزنده ای ارائه می کرد!
پاسخ:
می گم اگه به پیشنهاد رابرت رد فوردی تو هم بی اعتنا بوده، باید بهش شک کنی! من یه دکتر خوب می شناسم که می تونه چنین بی حس هایی را سر حس بیاره! پیشنهاد جدیدم را بهش بگو تا بیشتر براش حرف درنیاوردند!
۱۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۳۷
من یه طوری می نویسم فقط شما بفهمین!اینورا که کسی نیست انشاالله!
۱۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۱:۴۵
نه! خیالت راحت ما همه اینجا در سن خودم هستیم که هست : ۹ سال! بنابراین راحت باش!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۴۷
وای من شرمنده دکتر جان ! اصلا حواسم به مالک اصلی این فضا نبود
پاسخ:
دشمنت!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۸:۴۸
استاد آرش رو ولش کنین! این خانوم دکتره رو به من معرفی کنین.
راستی دیدید گفتم مهندس کشاورزی نیستید!(:
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۱۲
نخست این که مگه تو هم مشکل داری فرزندم؟!
دوم این که از کجا می دونی دکتر مورد بحث ما، خانوم است؟
سوم این که کماندار عزیز را نمی توانم رها کنم؛ تازه براش یه سوپرایز هم دارم!
و چهارم این که نه! دیدم! ندیدم؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۳۲
۱-ندارم!ولی پیشگیری بهتر از درمان است!
۲-تابلوست!
۳-پس من چی؟
۴-دیدید!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۳۷
۱- معلومه تو از اون آدمهایی هستی که هیچوقت ماشینت به دلیل تمام شدن بنزین در راه نمی ماند! نه؟
۲- یعنی تو حاضری در چنین مواقعی؛ واسه چنین کار(ها)یی به چنین جنسی مراجعه کنی؟!
۳- تو که گفتی مال من نسوخته؟ می خوای آدرس اینجا را بدهم بهش تا واقعاً بسوزه؟
۴- آره!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۴۷
۱-من ماشین ندارم!ولی حواسم به خیلی چیزایی دیگه مهمتر ار بنزین هست!
۲-حتما!
۳-نسوخته!نه استاد به من رحم کنید!
۴-از اول تابلو بود!
۵-شما خیلی باحالید
پاسخ:
۱- حقا که دی ماهی هستی! ماشین استفاده نمی کنی، چون صرف اقتصادی نداره نه؟ فقط موندم واسه نسوختن مهره کمبود ماشین رو چه جوری جبران می کنی؟ لابد مثل آرش؟ یا شاید هم از بنگاه های خیریه؟!
۲- گرفتم! اصلاً شاید خود اون ملاقات و معاینه اش، حالت را خوب کرد! نه؟
۳- ببین این دومین سوتی ات بود! مواظب باش سومی دیگه تکرار نشه!
۴- حالا نئون بود یا هالوژن؟
۵- چه جمله آشنایی!!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۴۸
زمین گیرتون شدیم استاد بد فرم…
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۹:۵۱
حالا کجاشو دیدی رفیق؟ ممکنه مجبور بشی بری توی زیرزمین! می گی نه از کماندار بپرس!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۵
۱-دقیقا…یه بی ام و آخرین مدل از یه آژانس حسابی برای یه ظهر تا نیمه شب کرایه می کنم!
۲-دقیقا!
۳-شما به روی خودتون نیارید!
۴-هاها ها …
۵-اتفاقا برای منم آشناست!
۶-زیرزمین رو هم هستیم!
پاسخ:
۱- بی ام و … اون هم تا نیمه شب … بابا مهره نگه دار!
۲- آهان!
۳- نمی تونم قول دهم! اما تلاش خودم را می کنم … باید ببینیم نظر رییس جنبش چیه! نه؟
۴- خنده هم داره!
۵- البته دو نفر از اون ۱۸ نفر هنوز نگفتند!
۶- آقایی …
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۳
نه!یعنی باز سرتون شلوغ شد ؟ حیوونی پارسا…

):
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۰
شرمنده پارسا جان … البته من سرم به اندازه کافی خلوته! مگه ندیدیش؟ سرم را می گویم!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۲۰
۱-برای نگه داری مهره روش زیاده! می تونم کتاب بنویسم در موردش استاد!البته بگم ها ما شاگرد شماییم!همون دانشجوی ستاره دار!
۲-ها ها ها
۳-نه دیگه اگه قراره نظر لیدر محترم رو بپرسین که برین برای من یاسین بخونین ! والا ایشون که با ما اینجوریا نیستن که ! در این مکان بخصوص اینقدر مهربون و سافت هستن!اصلا می گی نه؟یه روز سر زده بیاین ببینین!
۴-…
۵-اونا هم می گن!خیالتون راحت!این لیدر خوب لیدریه آقا!خوب!
استاد پورسانت!×
۶-چاکریم
پاسخ:
نمی خواد کتاب بنویسی! اگه راست می گی همون آرش کماندار ما رو یادش بده که اینقدر از خرداد به اسفند و برعکس نپره و مهره نسوزونه!
می ترسم آخرش آفتامات بسوزونه … حیف اون همه حقوق آخر ماه که همش سوخت! نسوخت؟
درود …
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۳۹
آی گفتین…
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۲
باهاش می تونست یک بی ام به خره و آخر هفته ها هم بده به تو اجاره تا پولش درآد! نه؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۷
شمام بلدینا !
اضافه بر این به نظرم کلا لیاقت رفیق مارو نداشت .به حرف من که گوش نمی کنه وگرنه الان وضعش خوب بود.
راستی اون اسفند و خرداد رو خوب اومدین!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۴
مگه شک داشتی که من بلدم؟ پس اون هالوژن چی بود! نبود؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۸
ها ها ها !یعنی کم نمی آرین ولی من اصن دلم می خواد کما کان خر باشم!شما هم راضی ترین!نیستین؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۰۲
یه موقع هایی تو یه جاهایی پیش یه کسایی (با فتح کاف خوانده شود) آدم بهتره نشون نده که چقدر می دونه یا نمی دونه که می دونه یا می دونه که نمی دونه! نه؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۹
بلههههه گرفتم! من می دونم کاملا می دونم که چقدر نمی دونم!
اصن نگران نباشین!نیستین البته!هستین؟
و نیستن!هستن؟
یعنی استاد از پرانتزتون بی همتا بود!
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۲۸
البته اون پرانتز را من فقط برای تو و کماندار عزیز یادآوری کردم! چون بقیه می دونم که روخونی شان حرف نداره! داره؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۱
مرسی واقعا! که به فکر ماهستید!
ما روان خوانی مون خوبه اتفاقا!ولی روخونی مون نه!
اینجا چرا بولد نداره!؟
پاسخ:
اینجا خیلی چیزا نداره … منتها عوضش صفا داره! نداره؟
۱۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۳
شما هم تیزهوشیدا دکتر جان!هرجاشو دوس دارین جواب می دین!
ولی خیالتون آسوده!
۱۹م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۳:۰۰
مگه شک داشتی رفیق؟
تازه تو از کجا می دونی که من کجاشو دوس دارم یا ندارم؟
یادت باشد که شرط کامروایی آن است که درهم عمل کنی!
اتفاقاً اینجا نباید با چراغ آیی و فکر کنی که گزیده تر بری کالا!
خیلم هم آسوده است … آسوده تر از هر زمان دیگری … البته همچنان نگران کماندار هستم.
۲۰م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۵۴
ذهنم مغشوشه دکترجان.شرمنده که جواب نمیدم.
پاسخ:
چرا چی شده فرزندم؟ نکنه مال تو هم داره نیم سوز می شه؟! (مال تو که می گم، یعنی مهره تو! نه مال مال خود تو!!)
۲۰م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۳۶
اروند جان خیلی با حال بود، در عین حال خیلی هم ناراحت نشو من هم یکروز در حین مأموریت دستگاه GPS را گذاشتم روی سپر عقب یک خودروی پیکاپ! تقریبا فکرکنم یک کیلومتری هم رفتیم که یادم افتاد ولی به خیر گذشت. من اونقدر وضع حواسم سر جاش که همیشه از این می ترسم که یک روز صدرا را یه جایی جا بگذارم. نمی گذارم؟ موفق باشی.
پاسخ:
اتفاقاً شما چقدر شبیه پدر من هستید! چون اون هم همیشه تو سفر، یه عالمه چیز جا می ذاره و عمو هومان هم همیشه نگرانه که یه دفعه اروند رو جا نذاره!
منتها اینجور که تو داری پیش می ری؛ می ترسم یه روزی مامان صدرا رو هم جا بذاری! نمی ذاری؟!
۲۱م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۳۵
اتفاقاً شما چقدر شبیه پدر من هستید! چون اون هم همیشه تو سفر، یه عالمه چیز جا می ذاره و عمو هومان هم همیشه نگرانه که یه دفعه اروند رو جا نذاره!
منتها اینجور که تو داری پیش می ری؛ می ترسم یه روزی مامان صدرا رو هم جا بذاری! نمی ذاری؟!
۲۵م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۵
نیم سوز!؟ کی من!؟ به من شک نکنین که نمیشه
درگیر پروژه ام
۲۶م بهمن ۱۳۸۸ در ۲۰:۲۸
چه اعتماد به نفسی … آدمو یاد پدرم می اندازید! نمی اندازید؟
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۶
همینه دیگه!! می گی نه از پدر بپرس که چرا همینه دیگه!
البتهههه من کلا خرم!
پاسخ:
لابد از اون جنس خرهایی که تو شرک بازی می کرد! نه؟
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۱:۵۸
همین اعتماد به نفسه که مهمه پسرم!چون همون عمو آرش شما خیلی از عمو پارساتون سر بود در عوامل کشنده جمعیت ونوسی ولی تفاوت رو خودت دریاب!
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۵
درسته!
رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود
تا آفتامات نسوزونه! نه؟
البته من همچنان به کماندار ایمان دارم و می دانم که به زودی با مرمت کمانش، مرد و مردانه از نو می آغازد سفرهای سرخ رنگش را به کلاردشت! نمی آغازد؟
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۳:۳۲
ما بخیل نیستیم که دکتر جان !بیاغازد ما هم تشویقش می کنیم و براش کف میزنیم!
اون خر شرک رو هم خوب اومدین!دانکی از خود شرک باهوش تره!
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۸
“ما” که می گویی، یعنی چند نفر؟ مهره ات را هم با خودت حساب می کنی یا آن ۱۶ نفر را به حساب می آوری؟!
در ضمن، درسته که دانکی باهوش تر از شرک است؛ اما شرک یه چیییییز دیگه س!
البته این را به آن خاطر نگفتم که پدر من هم مثل شرک است ها! نه؟
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۹
بعد ۱۶ نفر که شما می گین یعنی چی؟ما منهای من ۱۷ نفریم!کی رو با خودتون یکی حساب کردین!؟که تعداد ما کم شد دکتر جان؟
منم عاشق شرکم!یعنی خداوکیلی می ارزید که فیونا غول بشه واسه خاطرش!
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۳
پدر؟؟؟؟؟شرک؟؟؟؟؟؟؟
نامردی اروند!
اون چییییز سبز رو خوب اومدی پسر
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۶:۳۲
آخ آخ … پرنسس فیونا رو نگو که حال پدرم خراب می شه! نمی شه؟
در ضمن گفته بودم که از آن ۱۸ نفر دو نفر هنوز اهلی نشده اند! شده اند؟
۲۷م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۸:۲۰
کم نمی آرید ها!
منم حالم خراب می شه منتها بد می شه! کلا اگه کمر طرف باریک نباشه یه چیزی کمه!
۲۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱
استاددددکجایید ؟دلمان تنگ است برای شما
۲۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۲:۴۶
دکتر جان …
پاسخ:
جانت بی بلا …
۲۸م بهمن ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۳
بابا جان دکتر من!!لا اقل یه خبری بدید یه دفعه تمام اکتیویتی های اینترنتی شما ساسپند می شه
۲۹م بهمن ۱۳۸۸ در ۰۱:۰۵
می بینم که بدجوری چروکیدی عمو پارسا! نه؟
۱م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۴:۱۴
چروک لبتیم بخند فنا شیم!
پاسخ:
خدا نکنه!