بدون شرح!
اروند پس از ۱۰ روز مسافرت از بیجار برگشته و حالا پس از یک روز استراحت کامل، پدر بهش میگه: اروند جان، پسرم … نمیخوای بری دنبال تارا (دختر همسایه) با هم بازی کنید؟ آخه تو این مدت که نبودی طفلکی چند بار اومد سراغت و مدام میپرسید: اروند هنوز نیومده؟!
اروند: نه! نمیرم دنبالش!!
پدر: چرا پسرم؟
اروند: واسه اینکه خودش میآد دنبالم!
و یک ساعت بعد، وقتی زنگ در خونه رو زدند، اروند پیروزمندانه گفت: نمیخواد در را بازکنی، خودم میرم باز میکنم!
میدونید پشت در کی بود؟!!
Popularity: 39% [?]
















۱۹م مرداد ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۷ ب.ظ
این عکس را یادمه… بی نظیره… یادم میاد اون اوایل که تازه شناخته بودمت برات می نوشتم که این ماشین آبی برام نقش ماشین زمان را داره و باهاش به کودکی ها سفر می کنم… اما اعتراف می کنم که کودکی من به شیطنت های شیرین تو نبود به خصوص قصه ای مثل بازی با تارا…
چند روزی بود که دلم خیلی خیلی برایت تنگ شده بود.
۲۳م مرداد ۱۳۸۶ در ۴:۲۰ ب.ظ
:)) آخرم خود تارا اومد دنبالت؟ … چه دختر با معرفتی ه ها ! …
اوخی این عکسو ببین :)) اروند چقد جِقِله بودی :دی هنوزم تو این ماشینه جا میشی؟ … یه عکس الانی با تارا بذار … : )
۲۳م مرداد ۱۳۸۶ در ۸:۰۰ ب.ظ
ىرای همینه که میگن وقتی نازکش داری ناز کن. خدا بداد قلب ضعیف دختر ها برسه ۱۰ سال دیگه با این آقا پسر شما!! خدا حفظش کنه.
شاد باشید.
۲م شهریور ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۳ ب.ظ
اروند جانم خوبی؟ میدونم خاله بی وفایی شدم …یه کم سرم شلوغه ! ولی حالا اومدم و هر چی رو که عقب مونده بودم خوندم گل پسر. نقاشیهات روز به روز زیباتر و پخته تر میشن . از همه آدم بزرگانه تر هم که برخورد با تارا !!! ای شیطون … هوای دخترکها رو داشته باش !آخه دلاشون مثل برگ همون گلایی که دوست داری نازکه و زودی غصه می خورن !!!
۲م شهریور ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
ای وای …من چرا اسمم رو غلط نوشتم !!!! خاله مخمل بانو هستم
۲۲م شهریور ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۹ ق.ظ
سلام بر اروند عزیز و بابای اروند عزیزش.
اروند جان ما که خیلی وقته از بابا بی خبریم و تشنه مطالبش هستیم. شما از بابا خبر داری؟