اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

بایگانی برای موضوع "خاطرات روزانه"

یه مرده … دیگه برنمی‌گرده!

چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶

امروز یه جوک خیلی کوتاه، امّا توپ توپ واسه مامانی و پدر تعریف کردم که خیلی حال کردند! گفتم: اینجا هم بگم تا شما هم بی‌نصیب نمونید:

یه مرده
می‌ره
می‌خوره
به نرده
دیگه برنمی‌گرده!
خداییش بامزه بود، نه؟ … می‌گم! نکنه این دو تا واسه دلخوشکونک من به جوکم این همه خندیدند؟!
پیام ویژه به خاله هاله در لندن: قدم نورسیده [...]

Popularity: 42% [?]

تا حالا خودت رو جای مامان گذاشتی؟!

چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶

شب، داخلی، ۸ بعدازظهر شنبه، ۱۵ دی‌ماه ۸۶
این دیالوگ بعد از پایان مشق شب و انجام دیکته توسط مامان به اروند، بین او و پدر شکل گرفت که در اینجا برای ثبت در تاریخ و عبرت آیندگان! بدون کم و کاست آورده می‌شود:
اروند (با خونسردی): پدر! تا حالا خودت رو جای مامان گذاشتی؟
پدر(در حالی که [...]

Popularity: 38% [?]

ماجراهای یک روز برفی

جمعه, دی ۱۴م, ۱۳۸۶

 

      امروز (۱۲ دی ماه ۸۶) برف می‌اومد، چه برفی … خوشگل، بلوری و از همیشه سفید‌تر … اونقدر که تصمیم گرفتم یه برف‌بازی درست و درمون بکنم و به کمک مامان و پدر یه آدم برفی هم بسازم … جای شما خالی! مدرسه هم تعطیل بود و حسابی کیف کردم … البته خدای ناکرده فکر [...]

Popularity: 42% [?]

من چه جوری ، رو بچه‌ام اسم بذارم؟!

دوشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۶

 
     دوشنبه هفته پیش داشتیم با مامان از آموزشگاه موسیقی سارنگ برمی‌گشتیم و من سعی می‌کردم به هر زحمتی که هست تابلوی مغازه‌ها رو بخونم و درس روخونی رو تمرین کنم … یه دفعه‌ای آقای راننده‌ی آژانس رو کرد به مامان و گفت: معلومه که این آقا پسر شما هم خودش خیلی به یادگرفتن علاقه [...]

Popularity: 44% [?]

روزهای‌مان را نفروشیم!

یکشنبه, آذر ۴م, ۱۳۸۶

تق تق تق تق بر در زد
بابا از بیرون آمد
رفتم در را وا کردم
شادی رو پیدا کردم
وقتی بابارو دیدم
فوری او را بوسیدم
بابا آمد نان آورد
با لبخندش جان آورد
بابا آمد به به به
مامان خندید قه قه قه
با او روشن شد خانه
او شمع و ما پروانه
    نمی‌دانم چند نفر از مخاطبین این سطور، فرزند کلاس اوّلی دارند [...]

Popularity: 43% [?]

جام‌ باز!

سه شنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۶

اروند یک دفترچه دارد که آن را من و همسرم بسیار دوست داریم. در این دفترچه - که البته می‌تواند شبیه میلیون‌ها دفترچه‌ی جیبی دیگر باشد - اتفاق فرخنده‌ای را هر از چندگاه شاهد هستیم! درحقیقت، این دفترچه‌ی یادداشت پسری است هفت ساله که هنوز سواد خواندن و [...]

Popularity: 100% [?]

من که هنوز چیزی یاد نگرفتم!

جمعه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۶

      این یکی دو هفته خیلی برای من روزهای مهمی بوده و البته طبیعتاً چون برای اروند روزهای مهمی بوده، می‌تونه مهمترین رویداد خونواده‌ی کوچیک من هم به حساب بیاد!
      فکر کنم مهمترینش این باشه که سرانجام رسماً پروژه‌ی سواددار شدن رو شروع کردم و به همراه یکی دو میلیون کودک هفت‌ساله‌ی دیگر، از روز [...]

Popularity: 50% [?]

یه آقا چوپانه با بع بع ای هاش!

دوشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۶

و سرانجام نخستین اثر مکتوب و مصور اروند درویش بر جریده‌ی عالم به ثبت رسید و مورد تحسین پدر و مادر و البته استاد مهربون و معلم‌های عزیز نقاشیاش قرار گرفت.

پس این شما و این داستان زیبا و کاملاً اخلاقی «یه آقا چوپانه با بع بع ای هاش» که در [...]

Popularity: 59% [?]

بدون شرح!

جمعه, مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶

اروند پس از ۱۰ روز مسافرت از بیجار برگشته و حالا پس از یک روز استراحت کامل، پدر بهش می‌گه: اروند جان، پسرم … نمی‌خوای بری دنبال تارا (دختر همسایه) با هم بازی کنید؟ آخه تو این مدت که نبودی طفلکی چند بار اومد سراغت و مدام می‌پرسید: اروند هنوز نیومده؟!
اروند: نه! نمی‌رم دنبالش!!
پدر: چرا [...]

Popularity: 37% [?]

تعریف اروند از مادرجون!

پنجشنبه, تیر ۲۱م, ۱۳۸۶

     روز ؛ داخلی ؛ خونه مادرجون!
     پدر زنگ می‌زنه تا از مامانی بپرسه که اروند بالآخره کفش جدیدشو خرید یا نه؟ و مامانی هم می‌گه که سرانجام کفش مورد علاقه‌شو انتخاب کرد و خرید. تلفن که قطع می‌شه، مادرجون (مامان مامانم) رو کرد به من و گفت: آقا اروند، می‌بینی چه پدری داری، زنگ [...]

Popularity: 43% [?]


اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.