یلدا را که دیدم؛ یادم افتاد که چقدر زود، دیرها از راه میرسند!
شنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۸انگار همین دیروز بود که هنوز نیامده بود و برای همین، پدرش را بابای فردا مینامیدند … امروز اما وقتی این دخترک نازنین را با آن فیگورهای خانومانه یا خانومونه! و با اون تنپوشهای دلفریب و خوش رنگ دیدم؛ یادم افتاد که آن دیرها و آن دورها ممکن است زودتر از آنچه در خیالمان [...]





