اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

بایگانی برای موضوع "پندهای اخلاقی"

برای آنها که در سرولات اروند را دست‌کم گرفتند!

پنجشنبه, بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸

    این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نام‌های میثم و علی و امید  عقلاشونو گذاشتند روی هم تا اروند رو در شطرنج مات کنند؛ ولی عاقبت نتونستند!
    البته یه جورایی حق داشتند! شاید اگه منم جای اونا بودم و همون کارایی که اونا کرده بودند، [...]

و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!

سه شنبه, بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸

    مامانی رو خیلی دوس دارم … نمی‌تونم بگم چقدر؟ امّا می‌دونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلات‌ها و پیتزاها و چیزبرگرهای دنیا هم عوضش نمی‌کنم. البته فکر کنم همه‌ی بچه‌هایی که می‌شناسم، بخصوص فرخ و هیراد و امیرطاها و پوریا و … هم ماماناشونو خیلی دوس دارند و با هیچ کیک شکلاتی خوشمزه [...]

ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!

یکشنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸

دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم …
رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره …) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم:
من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟
آقا دوس داشتم اونجا بودید و می‌دید [...]

یه مَرده می ره دریا … بقیه‌اش باشه واسه فردا …

جمعه, بهمن ۲م, ۱۳۸۸

روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه ۱۳۸۸

    چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با ماشینش محکم کوبیده به  ما (یعنی به ماشین ما)  و حالا ماشینمون رفته بیمارستان! واسه همین  پدر با آقای نجات‌بخش، راننده‌ی مهربون آژانس محل می‌آد دنبالم در مدرسه …
 اروند: پدر!
پدر: بله پسرم …
اروند: یه چیزایی می‌خوام بهت بگم، [...]

وقتی کلاغ‌ها و گربه‌ها با هم دوست می‌شوند؛ ما چرا نباشیم؟!

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

    با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر پدر شیکم گُنده رفته بودیم! نرفته بودیم؟

    خلاصه اونجا یه خانومی رو دیدیم که همه‌ی گربه‌ها و کلاغ‌های پارک دنبالش راه می‌رفتند و انگار محافظش بودند! نمی‌دونید بچه‌ها چقدر این گربه‌ها و کلاغ‌ها، این [...]

اروند تکلیف چند نسل آینده درویش را روشن کرد!

شنبه, آذر ۲۸م, ۱۳۸۸

      چند وقت پیش در آرایشگاه محل توانستم یقه‌ی پدر را گرفته و یک توافق اصولی در باره‌ی نام فرزندان خویش و فرزندان فرزندان خویش و نیز فرزندان اون یکی خویش و … به انجام رسانیم که البته آقا شهرام (سلمانی محل که فقط می‌تواند گوش کند و حرف نمی‌تواند بزند) هم شاهد ماجرا بود!
ریز [...]

کاش قانون جاذبه وجود نداشت!

چهارشنبه, شهریور ۴م, ۱۳۸۸

امروز داشتم با پدر از خونه‌ی مادرجون برمی‌گشتم و تو راه ازش پرسیدم: این قانون جاذبه به چه درد می‌خوره؟ کاش اصلاً نبود!
پدر: خودت چی فکر می‌کنی؟
اروند: من فکر می‌کنم به هیچ دردی نمی‌خوره و فقط باعث شده تا ما نتونیم پرواز کنیم!
پدر: چرا دوست داری پرواز کنی؟
اروند: خُب معلومه … کیه که دوس نداشته [...]

زندگی مثل حباب است؛ از حباب‌ها لذت ببرید!

شنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۸

      ما برگشتیم و جای شما خالی، به اندازه‌ی یک دنیا بازی کردم و خندیدم و خنداندم … در باره‌ی این سفر رؤیایی و در کنار دوستانی باصفا و آسمانی بیشتر خواهم نوشت …
تا آن موقع این گل را به شما تقدیم می‌کنم … گلی که در کنار زاینده‌رود، در باغ بهادران به مشتاقانش چشمک [...]

اگر یک روز زنبور نیشتون زد، ناراحت نشید!

پنجشنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۸۸

      یه چیز جالبی که در کلاس آقای اتابکی وجود داره، نقاشی‌های کودکانه‌ای ‌است که به دیوار آویخته شده. این نقاشی‌ها متعلق به شاگردانی است که او داشته و آنها به خاطر تشکر از معلم موسیقی‌شان، آن نقاشی‌ها را برایش کشیده‌اند.

     در یکی از نقاشی‌ها – که یک فضانورد را در بین سفینه‌های فضایی می‌بینیم، [...]



اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.
 
Rodney's Search Widget plugged in.