بدون شرح!
جمعه, مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶اروند پس از ۱۰ روز مسافرت از بیجار برگشته و حالا پس از یک روز استراحت کامل، پدر بهش میگه: اروند جان، پسرم … نمیخوای بری دنبال تارا (دختر همسایه) با هم بازی کنید؟ آخه تو این مدت که نبودی طفلکی چند بار اومد سراغت و مدام میپرسید: اروند هنوز نیومده؟!
اروند: نه! نمیرم دنبالش!!
پدر: چرا [...]





