بایگانی برای ماه اسفند, ۱۳۸۶
یه مرده … دیگه برنمیگرده!
چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶امروز یه جوک خیلی کوتاه، امّا توپ توپ واسه مامانی و پدر تعریف کردم که خیلی حال کردند! گفتم: اینجا هم بگم تا شما هم بینصیب نمونید:
یه مرده
میره
میخوره
به نرده
دیگه برنمیگرده!
خداییش بامزه بود، نه؟ … میگم! نکنه این دو تا واسه دلخوشکونک من به جوکم این همه خندیدند؟!
پیام ویژه به خاله هاله در لندن: قدم نورسیده [...]
Popularity: 42% [?]
تا حالا خودت رو جای مامان گذاشتی؟!
چهارشنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۶شب، داخلی، ۸ بعدازظهر شنبه، ۱۵ دیماه ۸۶
این دیالوگ بعد از پایان مشق شب و انجام دیکته توسط مامان به اروند، بین او و پدر شکل گرفت که در اینجا برای ثبت در تاریخ و عبرت آیندگان! بدون کم و کاست آورده میشود:
اروند (با خونسردی): پدر! تا حالا خودت رو جای مامان گذاشتی؟
پدر(در حالی که [...]
Popularity: 38% [?]





