اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

بایگانی برای ماه بهمن, ۱۳۸۸

ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!

یکشنبه, بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸

دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم …
رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره …) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم:
من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟
آقا دوس داشتم اونجا بودید و می‌دید [...]

یه مَرده می ره دریا … بقیه‌اش باشه واسه فردا …

جمعه, بهمن ۲م, ۱۳۸۸

روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه ۱۳۸۸

    چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با ماشینش محکم کوبیده به  ما (یعنی به ماشین ما)  و حالا ماشینمون رفته بیمارستان! واسه همین  پدر با آقای نجات‌بخش، راننده‌ی مهربون آژانس محل می‌آد دنبالم در مدرسه …
 اروند: پدر!
پدر: بله پسرم …
اروند: یه چیزایی می‌خوام بهت بگم، [...]

یک روز فراموش‌نشدنی برای اروند و خانواده

شنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۸

همه می‌دانستند که ساعت ۱۰:۳۰ روز جمعه ۲۵ دی ماه ۱۳۸۸، مسابقه‌ی بزرگ روبوکاپ در دبستان فرهنگ سعادت برگزار می‌شود … واسه همین به پدر گفتم اگه می‌شه برام دعا کن تا قهرمان بشم و مدال بگیرم. پدر هم گفت: فقط دعا کردن کافی نیست، باید آمادگی هم داشته باشی … خلاصه قبل از مسابقه [...]

نامه‌ی فدایت شوم به روایت اروند!

پنجشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۸

بچه‌ها! این یادداشت، یک یادداشت کاملاً محرمانه است؛ لطفاً ترفند مطرح شده در آن را به هیچ عنوان لو ندهید. قول می‌دهم تضمینی باشد و شما را به تمام اهداف کودکانه‌تان برساند؛ فقط کافی است آدم‌بزرگا رو به این بازی راه ندهید! باشه؟

پس لطفاً قلم و کاغذ را بردارید و هرچه دوست دارید پدر یا [...]

وقتی کلاغ‌ها و گربه‌ها با هم دوست می‌شوند؛ ما چرا نباشیم؟!

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

    با پدر رفته بودیم پارک ملت تا ورزش بکنیم … البته من که هیکلم حرف نداره! داره؟ بیشتر به خاطر پدر شیکم گُنده رفته بودیم! نرفته بودیم؟

    خلاصه اونجا یه خانومی رو دیدیم که همه‌ی گربه‌ها و کلاغ‌های پارک دنبالش راه می‌رفتند و انگار محافظش بودند! نمی‌دونید بچه‌ها چقدر این گربه‌ها و کلاغ‌ها، این [...]

اروند و هملت ؛ شازده کوچولوی دانمارک!

پنجشنبه, دی ۱۷م, ۱۳۸۸

    سه‌شنبه، شازده کوچولوی مامانی و پدر رفت به دیدن هملت، شازده کوچولوی دانمارک! کاری از رضا بابک که به نظرم خیلی پیرتر از اون چیزی بود که فکر می‌کردم … هرچند هنوز دلش جووون بود! نبود؟ چونکه تونست یه عالمه ما آدم کوچیکارو با کار نمایشی قشنگش بخندونه …

    تازه یه هوار بازیگر خوب هم توی [...]



اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.
 
Rodney's Search Widget plugged in.