<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.9.2" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>اروند</title>
	<link>http://arvand.darvish.info</link>
	<description>اروند درویش</description>
	<lastBuildDate>Wed, 10 Mar 2010 03:28:23 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	
	<item>
		<title>معنی خرگوش این نیست که گوش‌های مثل خری دارد!</title>
		<description><![CDATA[
یکی از کلاس‌هایی که خییلی دوس دارم، زنگ آشنایی با حیوانات است. معمولن خانوم معلممون یه دونه حیوون از موزه حیات وحش می‌آره و شروع می‌کنه به معرفی تمام و کمال اون &#8230;
وای &#8230; یه دفعه یه دونه جغد آورده بودند و چشمتون روز بد نبینه! این آقا جغده! (شاید هم خانوم جغده!) از اول [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/579</link>
			</item>
	<item>
		<title>چرا صداقت اروند کُشنده است؟!</title>
		<description><![CDATA[
    چند روز پیش داشتم یه دونه تخم‌مرغ شانسی با مارک TOTO باز می‌کردم، ببینم توش چیه &#8230; همون موقع، نصفی از شکلات دور تخم‌مرغ شانسی را دادم به پدر تا بخوره!
    پدر (در حالی که از این حرکت سخاوتمندانه‌ی پسرش داشت ذوق‌مرگ می‌شد): واقعن دادی من بخورم پسرم؟ مگه دوست نداری خودت؟
    اروند: چرا [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/573</link>
			</item>
	<item>
		<title>برای آنها که در سرولات اروند را دست‌کم گرفتند!</title>
		<description><![CDATA[    این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نام‌های میثم و علی و امید  عقلاشونو گذاشتند روی هم تا اروند رو در شطرنج مات کنند؛ ولی عاقبت نتونستند!
    البته یه جورایی حق داشتند! شاید اگه منم جای اونا بودم و همون کارایی که اونا کرده بودند، [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/562</link>
			</item>
	<item>
		<title>و سرانجام مامانی اومد به دنیا &#8230; اونم برای سی و هفتمین بار!</title>
		<description><![CDATA[    مامانی رو خیلی دوس دارم &#8230; نمی‌تونم بگم چقدر؟ امّا می‌دونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلات‌ها و پیتزاها و چیزبرگرهای دنیا هم عوضش نمی‌کنم. البته فکر کنم همه‌ی بچه‌هایی که می‌شناسم، بخصوص فرخ و هیراد و امیرطاها و پوریا و &#8230; هم ماماناشونو خیلی دوس دارند و با هیچ کیک شکلاتی خوشمزه [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/555</link>
			</item>
	<item>
		<title>اروند خاطرات می‌نویسد؛ اون هم محرمانه!</title>
		<description><![CDATA[    از امروز تصمیم گرفتم که واسه خودم یه دفترچه خاطرات داشته باشم و یه چیزایی رو که نمی‌تونم فعلاً به کسی بگم، یا بدم به پدر روی وبلاگ بذاره رو، توش بنویسم!
    پدر: آفرین پسرم؛ فکر بسیار خوبیه &#8230; حالا بده ببینم چی نوشتی؟
    اروند: زرنگی! گفتم که یه موقع‌هایی که منو عصبانی می‌کنید [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/550</link>
			</item>
	<item>
		<title>وقتی که همه حیرت‌زده ما را نگاه می‌کنند!</title>
		<description><![CDATA[    دیروز که داشتیم با پدر می‌رفتیم مدرسه، یه اتفاق بامزه افتاد &#8230; چون که به طرز عجیب غریبی احساس کردیم دقیقاً در مرکز توجه عالم قرار گرفته‌ایم و همه دارند با حیرت و سؤظن و &#8230; ما رو نیگا می‌کنند!
    این پدر طفلکی من هم، اوّل خودشو چک کرد ببینه چیزی رو موقع پوشیدن [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/545</link>
			</item>
	<item>
		<title>ترفند هوشمندانه‌ی اروند برای کشف عیار محبوبیت!</title>
		<description><![CDATA[دوشنبه‌ی گذشته (۵ بهمن ۱۳۸۸)  یه کار باحالی تو مدرسه انجام دادم &#8230;
رفتم وسط کلاس ایستادم (البته تو زنگ تفریح و وقتی که خانم باطبی عزیز رفته بود چایی بخوره &#8230;) و رو کردم به بچه‌ها و گفتم:
من مدادم را نیاورده‌ام، کسی هست که مدادش را به من دهد؟
آقا دوس داشتم اونجا بودید و می‌دید [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/539</link>
			</item>
	<item>
		<title>یه مَرده می ره دریا &#8230; بقیه‌اش باشه واسه فردا &#8230;</title>
		<description><![CDATA[روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه ۱۳۸۸

    چند روزیه که ماشین نداریم &#8230; چون که آقای تهوری با ماشینش محکم کوبیده به  ما (یعنی به ماشین ما)  و حالا ماشینمون رفته بیمارستان! واسه همین  پدر با آقای نجات‌بخش، راننده‌ی مهربون آژانس محل می‌آد دنبالم در مدرسه &#8230;
 اروند: پدر!
پدر: بله پسرم &#8230;
اروند: یه چیزایی می‌خوام بهت بگم، [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/534</link>
			</item>
	<item>
		<title>یک روز فراموش‌نشدنی برای اروند و خانواده</title>
		<description><![CDATA[
همه می‌دانستند که ساعت ۱۰:۳۰ روز جمعه ۲۵ دی ماه ۱۳۸۸، مسابقه‌ی بزرگ روبوکاپ در دبستان فرهنگ سعادت برگزار می‌شود &#8230; واسه همین به پدر گفتم اگه می‌شه برام دعا کن تا قهرمان بشم و مدال بگیرم. پدر هم گفت: فقط دعا کردن کافی نیست، باید آمادگی هم داشته باشی &#8230; خلاصه قبل از مسابقه [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/522</link>
			</item>
	<item>
		<title>نامه‌ی فدایت شوم به روایت اروند!</title>
		<description><![CDATA[
بچه‌ها! این یادداشت، یک یادداشت کاملاً محرمانه است؛ لطفاً ترفند مطرح شده در آن را به هیچ عنوان لو ندهید. قول می‌دهم تضمینی باشد و شما را به تمام اهداف کودکانه‌تان برساند؛ فقط کافی است آدم‌بزرگا رو به این بازی راه ندهید! باشه؟

پس لطفاً قلم و کاغذ را بردارید و هرچه دوست دارید پدر یا [...]]]></description>
		<link>http://arvand.darvish.info/archives/517</link>
			</item>
</channel>
</rss>
