اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

سندی دیگر در مظلومیت «پدرها»!

روز؛ داخلی ، ۵ بعدازظهر، خونه‌مون:
اروند: پدر بیا یه مسابقه اجرا کنیم … یاالله از من و مامانی سؤال کن، ببین کی می‌بره!
پدر: باشه، هر سؤال ۱۰ امتیاز، هر کی شد ۱۰۰ امتیاز برده …
و بعد مسابقه شروع می‌شه، تا اینکه می‌رسیم به شناسایی اسم بچه‌ی حیوونا:
پدر: به بچه‌ی گاو چی می‌گن؟
اروند: گوساله
: به بچه‌‌ی گوسفند؟
اروند: بره
: به بچه‌ی بز؟
اروند: بزغاله
: به بچه خر؟
اروند: کره خر
پدر (در حالی که معلوم بود از جواب‌های درست من خیلی خوشحاله): و آخرین سؤال؛ بگو ببینم به بچه سگ چی می‌گن عزیزم؟
اروند (بدون کوچکترین مکثی): پدر سگ!

Popularity: 36% [?]

ماجراهای روز بیابان از نگاه اروند!

وزیر جهاد کشاورزی در حال سخنرانی در مراسم روز جهانی مقابله با بیابان‌زایی - ۲۷ خردادماه ۸۶ 

     اینو که می‌بینید، رئیس رئیس رئیس پدر است که بهش می‌گن: «وزیر» و دیروز به مناسبت روز «مقابله با بیابان‌زایی» داشت برامون سخنرانی می‌کرد؛ ولی اینقدر هوای داخل سالن گرم بود که طفلکی خودش موقور (شاید هم موغور!) اومد و گفت: «احتمالاً چون که می‌خواستن یادآوری کنند بیابان‌‌زایی یعنی چه؟ این سالن را انتخاب کردند تا شرکت‌کنندگان واقعاً بفهمند چقدر شرایط تو مناطق بیابانی سخته!! امّا من که فکر می‌کنم دلیلش این بود که آقایون از اونجا که معمولاً یه شبه تصمیم می‌گیرند، تازه امروز فهمیدند که این سالن خیلی گرمه!! بی خود نیست که اسمشو گذاشتند: «سالن هفتم تیر». بالآخره باید اسم‌گذاری‌ها یه مسمایی چیزی داشته باشه دیگه … البته واسه من بد نبود! چون که یکی دو تا دوست مهربون پیدا کردم و باهاشون کلی مبادله‌ی اطلاعات داشتم! پدر هم بعدش از آقای مقدسی پرسید: چرا این سالن رو انتخاب کردید و انگار وزیر از این انتخاب متعجب شده بود؟! و اونم گفت: وزیر دست‌کم از یکی دوماه پیش در جریان انتخاب این سالن بوده است!!
     تازه بعدش هم رفتم پیش امیر و شقایق و با اونا رفتیم پارک ریحانه و یه عالمه بابچه‌های توی پارک، مثل شبنم «یانگوم» بازی کردیم (انگار تهاجم فرهنگی از نوع «جواهری در قصر» می‌ره که جای «اوشین» را بگیره! به هر حال اینم می‌تونه یه جور پیشرفت باشه! چون که به قول پدر: نسل قبل بیشتر تحت تأثیر سونی و پاناسونیک بود که ژاپنی بودند مثل اوشین، ولی حالا دور دورِ سامسونگ و ال جی است که کره‌ای هستند؛ درست مثل یانگوم!) و از مخفیگاه‌های اونا هم واسه بازی خودمون استفاده کردیم! شبنم می‌گفت: «یانگوم‌بازی» الآن شده بازی شماره‌ی یک برو بکس! یکی می‌شه آشپز، یکی پزشک، یکی پادشاه، یکی جنگاور و یکی هم می‌شه عاشق نمی‌دونم کی؟!!

اروند و امیر و شقایق و شبنم - بعدازظهر ۲۷ خرداد ۸۶

    مؤخره!
   شب وقتی که برگشتیم خونه، در حالی که پدر داشت اخبار ۲۰:۳۰ شبکه‌ی دوّم رو نیگاه می‌کرد، ازش پرسیدم: دوس داری یه روز رئیس‌جمهور بشی؟! پدر هم گفت: نه! گفتم چرا؟ گفت: واسه این که مجبور می‌شم از شما بیشتر دور بشم، چون که کار یک رئیس‌جمهور خیلی زیاده … بعدش، پدر هم همیت سؤال را از من کرد و گفت: اروند دوست داری رئیس‌جمهور بشی؟ منم گفتم: یه خورده دوس دارم!
     پدر: اگه رئیس‌جمهور بشی، اوّلین کاری که می‌کنی، چیه؟
     اروند: به مردم می‌گم «دیگه گل‌ها رو قطع نکنند، درختارو اذیت نکنند و از بطری آب‌شون، یه خورده هم به درختا و گل‌ها آب بدن و به کبوترا و گنجیشکا دونه بدن …»
     پدر (در حالی که معلوم بود حسابی از جواب پسرش ذوق‌مرگ شده!) گفت: امیدوارم یه روزی آرزوت عملی بشه پسرم و دیگه هیچ کسی درختا و گل‌ها و حیوونارو اذیت نکنه و بهشون آب و دون بدن تا خشک نشن و نمیرن…
    منم گفتم: اونوقت دیگه بیابان‌زایی هم نمی‌شه دیگه، آره؟!

Popularity: 36% [?]

طولانی‌ترین تابلوی نقاشی‌ تمام عمرم!

در کنار درازترین اثر نقاشی که در آفرینش آن مشارکت داشته‌ام!

     چند روز پیش – ۲۰ خرداد ماه ۸۶ – مهمان اداره‌ی پدر (باغ ملّی گیاه‌شناسی ایران) بودم؛ منتها با این فرق که اینبار با دعوتنامه اومده بودم! چون که رئیس اداره تصمیم گرفته بود یک گردش علمی برای همه‌ی بچه‌های کارمندای مؤسسه (تحقیقات جنگل‌ها و مراتع) برگزار کنه؛ برای همینه که من و پیام، مهیار و شادی و ۱۵۰ نفر دیگه جمع شده بودیم اداره‌ی پدر و علاوه بر اینکه صبحانه و نهار مهمون بودیم، یه عالمه هم تو زمین فوتبال بازی و طناب کردیم و آخرش نقاشی کشیدیم؛ اونم چه نقاشی طول و درازی با گواش و آب‌رنگ! فکر کنم این درازترین تابلوی نقاشی بود که در کشیدنش مشارکت داشتم!

طولانی‌ترین نقاشی!

    تازه  عمو عصاره (رئیس اداره) هم برامون سخنرانی کرد و در باره‌ی جنگل‌ها و مراتع و اهمیت درخت‌ها و گل‌ها حرفای قشنگی زد و سؤال هم پرسید و جایزه هم داد! در ضمن پیش حاج‌آقا هاشمی (امام جماعت اداره) هم رفتیم و من یه خاطره درگوش حاج‌آقا تعریف کردم که هر چی پدر گفت: چی گفتی؟ بهش نگفتم!!
     خلاصه روز خوبی بود … جای همگی خالی … از عمو طوقی و عمو نوروزی و خاله خدابخش و خاله مرگن هم که همه‌ی زحمت‌ها و تدارکات بر عهده‌ی اون‌ها بود، خیلی خیلی ممنون.

Popularity: 42% [?]

گردش در کنار رودخانه‌ی کرج

در کنار رودخانه کرج - ۱۴ خردادماه ۸۶در میان آب!منظری زیبا از آبشار پارک چمران کرج

     بعدازظهر با مامانی و پدر رفتیم پارک شهید چمران کرج که امسال برخلاف سال‌های گذشته یه فرق اساسی داشت! اونم این که رودخونه‌ای که از کنارش رد می‌شد، هنوز پرآب بود، تازه چه آب زلال و یخی هم داشت! واسه همین هم خیلی از کرجی‌ها، به جای این که در خیابان‌های پارک بچرخند، اومده بودند مثل ما و در کنار رودخونه‌ی کرج نشسته و آب بازی می‌کردند. البته یه چیزای بدی هم بود! مثلاً خیلی‌ها اشغالاشونو ریخته بودند کنار رودخونه یا علف‌هارو آتیش زده بودند که اصلاً کار خوبی نبود.

Popularity: 34% [?]

چرا آدم‌ها با هم می‌جنگند؟!

یک سرباز جنگجو از نگاه اروند! - بهار ۸۶

     امروز – ۱۴ خرداد ۸۶- قبل از ظهر داشتم یه کارتونی از تلویزیون نیگاه می‌کردم که در باره‌ی زندگی امام خمینی (ره) بود و بلاهایی که سر طرفداراش می‌اومد و سربازا مردم رو گلوله می‌زدند … خیلی ناراحت شدم؛ چون که تازه‌گی‌ها هر چی فیلم و سریال و کارتون می‌بینم، آخرش توش همه به جون هم می‌افتند و شروع می‌کنند با همدیگه دعوا کردن و جنگیدن … اینه که از مامانی – که تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بود – پرسیدم: چرا آدم‌ها با هم می‌جنگند و می‌رن سرباز می‌شن و از این جنگیدن خسته هم نمی‌شن؟! پدر که صدای پرسش منو شنیده بود، منو صدا کرد و در حالی که معلوم بود از این سؤال پسرش خیلی حال کرده! شروع کرد به دادن یه سری جوابای بی‌سرو ته!! که من چیز زیادی ازش نفهمیدم. البته یه جوری رفتار کردم که طفلکی متوجه نشه و تو ذوقش نخوره!!
     خلاصه گفتم از شما بپرسم؛ شاید جواب بهتری برای پرسش من داشته باشید.

Popularity: 46% [?]

تصویری که اروند از چند تا آدم در ذهن خود دارد!

    این آدم‌ها عبارتند از:
   ۱- استاد نقاشی‌اش که پیش‌تر معرف حضور شما بوده است؛

 معلم نقاشی اروند!

   ۲- پدر، مامانی، مادرجون، بابابزرگ جمال و خود اروند در این نقاشی مشخص هستند، شکم پدر کاملاً متمایز و نمایان است!!

 فقط برو تو بحر شیکم پدر!

   ۳- امروز (دوشنبه، ۸ خردادماه ۸۶)، موضوع کلاس نقاشی ما، آدم‌هایی بود که باید به اون‌ها خون داده بشه (بیماران هموفیلی) و من هم یه آدم مهربونی رو کشیدم که داره خون می‌ده … بخصوص به تابلو هیس در اتاق توجه کنید!

مراسم اهدا خون از نگاه اروند! - ۸ خردادماه ۸۶

   ۴- این هم دو تا تصویر توپ از من که امشب گرفته شده است! 
  اولی: در حال نواختن بلز (ساز جدیدم، بعد از تنبک)

در حال تمرین بلز - ۸ خردادماه ۸۶

  و دوّمی: در حال آفرینش یک اثر هنری منحصر‌به فرد (لابد)!

در حال حس گرفتن!

Popularity: 30% [?]

اروند ؛ کوهنوردی که جهان نظیرش را کمتر به خاطر می‌آورد!

من و بابابزرگ جمال و مادرجون - همین طور که می بینید، همیشه پیشتاز هستم! یک عکس توپ! من و بابابزرگ جمال - اردیبهشت ۸۶ - پلنگ چال

     همین طور که تو این عکس‌ها می‌بینید، من از یه جاهایی رفتم کارا که به عقل جن هم نمی‌رسید! چونکه بابابزرگ جمال، یه جای دنج پیدا کرده بود که فقط من و اون جاشو بلدیم! تازه من حتا می‌دونم بابابزرگ سیخ‌های کباب و بقیه‌ی وسایل پخت و پز کوهستانی‌شو کجا زیر سنگها قایم می‌کنه!
    نیگاه کنید:

 ببین جوجه کبابا رو چه بادی می زنم!مخفیگاه مااینجا دارم به بابابزرگ کمک می کنم که بیاد بالا!اینجا هم گذاشتم کمکم کنه تا ناراحت نشه!

     توضیح ضروری:
     عنوان این پست در اصل این بود: «اروند ؛ کوهنوردی که جهان نظیرش را ندیده است!» منتها از بس که من فروتن تشریف دارم، تصمیم گرفتم عنوان شو به شکلی که الآن می‌بینید، تغییر بدم!

خودم بعد از رسیدن به کارا - اردیبهشت ۸۶

Popularity: 27% [?]

اسپند ؛ چیکار می‌کنه آدم رو؟!

     دیروز از بسکه پسر خوبی بودم! خانوم فیروزمند (همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌مون) زنگ زد به مامانی و بهش گفت: برا این پسر گلت حتماً اسپند دود کن!
   منم زودی رو کردم به مامانی و ازش پرسیدم: اسپند، آدم رو چیکار می‌کنه؟
   مامانی هم یه چیزایی در مورد قضا بلا گفت که البته من درست چیزی رو متوجه نشدم! اینه که گفتم: در سند شخصی مجازی خودم، این پرسش بنیان‌کن را ثبت کنم! تا به موقعش که آقا شدم، سرفرصت در مورد این پرسش و جوابای اغلب مسخره‌ی آدم بزرگا به اون بیشتر فکر کنم!

Popularity: 24% [?]

پایان نخستین دوره کلاس موسیقی اروند!

امیر حسین 

دوشنبه‌ای که گذشت (۳۱ اردیبهشت ماه ۸۶)، آخرین جلسه‌ی آموزش موسیقی من در رشته ضرب (تنبک) در آموزشگاه سارنگ کرج بود. خدائیش آقای بالنده خیلی برامون زحمت کشید و حالا من به راحتی می‌تونم از روی نت، یه عالمه صدای کوک شده و استاندارد از تنبکم درآرم و مامانی و پدر را خوشحالشون کنم. از بهترین خاطراتی که در طول یک سال گذشته دارم باید به گردش گروهی در باغ وحش تهران اشاره کنم، چونکه آقای بالنده می‌خواست نشونمون بده که هر کدوم از ساز‌ها شبیه چه حیونیه؟! هرچند که من بیشتر ترجیح دادم با بروبچ بازی کنم تا حواسم به شکل حیوونا باشه …
یه خاطره‌ی دیگه هم باید از امیرحسین بگم که خیلی پسر شیطونیه! مثلاً یه دفعه که می‌خواسته مامانشو تهدید کنه و از اون بخواد هر کاری رو که می‌گه انجام بده، بهش می‌گه: یه کاری نکن که فردا وقتی صاحب عروس شدی، دیگه پاشو تو این خونه نذاره!!

Popularity: 30% [?]


اروند با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از darvish.info.
 
Rodney's Search Widget plugged in.